بارون پشت شيشه ها |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
شمال ، یک روایت بهاری
شمال ِ مال ما بود ، مال ِ تو و من صبح که بیدار میشدیم هر دو می دانستیم می خواهیم چه کنیم . رشت ِ مهربان را می بوسیدیم و به جاده میزدیم ، لاهیجان را با کلوچه هایش و شیطان کوه و رستوران زیبایش رد میکردیم و توقفی کوتاه در بازار ِ لنگرود ، ماهی های تازه و کلوچه و پل خشتی ، قنادی نان خشکه و مربای موز و نارگیل منحصر به فردش ، نور خوش رنگ ِ روز و آفتاب تازه جان گرفته ی بهار ، آدمهایی روی پل ، به تماشا یا در حال عبور و رودی که میگذشت و پل ،دستهای شهر را در دست هم میگذاشت و رودسر ، سر ِ راه ... صبحانه ای دنج در کافه دنج . نیمروی محلی ، کره و پنیر . باز جاده ، باز تو و من ... باز بهار ، باز هوای تازه ... و تمام راه صدای شهیار با ما . قاسم آباد را نمیشد نرفت ، جاده ی نارنج و عطر بهار ، عطر ِ دیوانه وار .خانه هایی که پنجره هایش قاب عکس هایی دائمی ست . عمو اکبر مشغول کتاب خواندن ...بعد دریا ... دریا و گوش ماهی ها ، دریا و ماسه هایی برای خطی خطی کردن . پرسه روی خط ِ ساحل . دو جفت پای خیس از موج ... بوسه های دزدکی . باز جاده . جاده ای پر پیچ و خم . سرولات برای نهار . خاور خانم . نهار با عطری سکر آور : ماست محلی ، ماهی سفید با نارنج ، برنج کته ، کباب ترش ، مرغ شکم پر و میرزا قاسمی . باز هم جاده . توقفی کوتاه و بستنی قیفی . رامسر ، خیابان کازینو و سایه ها و شمشاد ها . رامسر شهر ِ دو نفره هاست . مجسمه ها ، پله های هتل . هتل رامسر و چای با کیک کشمشی . لم دادن و وقت گذراندن . چشمها ، دستها ...باز هم در راه ... تله کابین . کوه و دریا . من و تو ، تنهای تنها . عصرانه ساندویچ نان و پنیر کممبر فرانسوی به همراه ژامبون و قارچ
...
این روایت می توانست همچنان ادامه یابد . به شب برسد و باز به روز . به خانه و باز به جاده . میشد همه ی این خوشی های کوچک ِ دو نفره مال ما باشد . تو اما دریای دیگری را انتخاب کردی . دریایی دور از شمال و رنگی رنگی هایش . با این همه من هنوز تنهایی هم که شده همه ی این خاطره های اتفاق نیفتاده مان را نقاشی میکنم ... کلمه کلمه اش را ، بوسه بوسه اش را و ماسه ماسه اش را...
دوست من امیدوارم سال نو با تو مهربان باشد. بهارت زیبا
| لینک | شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩۱ - کاوه کاویان پور |
برای تو می نویسم
هر کاری را زیر آفتاب وقتی ست
زمانی ست برای ولادت
و زمانی برای موت
زمانی برای دوختن
و زمانی برای شکافتن
زمانی برای گفتن
و زمانی برای سکوت
( کتاب جامعه - باب سوم )
امشب شب عجیبی ست ، فردای روز ننوشتنم ، یکسال و یکروز بعد . شب تولد میم هم هست ...
دوست ِ خوب و عزیزم ، دوستی که همیشه به این صفحه حالا متروک شده هنوز سر میزنی و برای من می نویسی که بنویس ! این کلمات را فقط و فقط برای تو یادداشت میکنم ، دوست خوب و عزیزی که گاهی اسمت را می دانم و گاهی نه ، فقط برای تو می نویسم در شبی که عجیب است و هیچ نقشه ای برای نوشتن نداشتم ... یکسال ننوشتم و تو یکسال برایم نوشتی بنویس ، آمدی ، در سکوت اینجا ، روی کلمات خاک گرفته این اتاق آبی همراهم بودی ، همراهم ماندی و گفتی که بنویسم ... برای تو می نویسم ...شب عجیبی ست ، سرد ، سرمای درون ، سرمای بیرون ، کشنده ، پر از دوستی های جدا افتاده ، پر از حریق ِ یاد ها ، پر از خاطره های یک زندگی که انگار دارد آرام آرام تمام می شود ... دوست خوبم ، بارها از خودم پرسیدم که چرا نمی نویسم و جوابی نیافتم . شاید پیشتر ها ، از همان روزها که شعله ی این اتاق داشت آرام آرام خاموش می شد یاس به سراغم آمده بود . پیش خودم فکر میکردم یلاخره این آتشفشان دوباره زنده خواهد شد ...کاش میشد ، کاش میشد...
امروز داشتم به باغچه مون فکر میکردم ... به اون فلفل ها ...
به روز اولی که زمینو خراش دادیم و بذرو پاشیدیم و آب دادیم
به همه روزهایی که با شوق قد کشیدنشو تماشا میکردیم
انگار سهم تو و من از این زندگی به اندازه تکه ای زمین و کمی آرامش و امنیت هم نیست ... کاش فانتزی ها واقعی می شدند و ما جزیره خودمونو داشتیم دور از این سرزمین نفرین شده ی لعنتی با آدمهایی که روی همه چیز پا گذاشته اند
همیشه بیادت هستم . یاد تو و باغچه مون ، باغچه ای که دیگه نیست ...
پاییز دردهای کهنه مرا ، دردهای توی گنجه مانده و هزار قفل شده ی مرا باز میکند ، زخم های کهنه در پاییز با زخمهای تازه خوش و بش میکنند و من به انار سالهای دوری می نگرم که حالا ترک خورده و دانه هایش که پیش از این صدا میداد ، بیرون ریخته اند ، چه رازهای فاش شده ای ، نوری که از چشمم تو میرود فقط دردم را زیاد تر میکند و من خوب می دانم که این وسط پاییز کوچکترین گناهی ندارد . بهار با نشستن یک کبوتر سفید کنار پنجره ام آغاز شد و من این را به فال نیک گرفتم اما تابستان خفاشی سیاه ناگهان خودش را به اتاقم پرتاب کرد و انگار با خودش دردهای تازه ای آورده بود ، پاییز باران دارد و موسم دوره ی دردهاست ، انار ِ ترک خورده ، انار شکسته ی مثل صاحبش بی صدا شده را سالها پیش به عشق فیلم هامون از چهار راه ولیعصر خریده بودم : " هامون انار کوچک خشک شده ای کف دست مهشید میگذارد و می خندد . بعد آن را برمی دارد و تکان میدهد . صدای به هم خوردن دانه های خشک انار . هامون : صدا میده ... " . پرده ی اتاق پاره شده ، این هم یک نشانه ی دیگر است ، مثل شکستن انار ، اینها یعنی کهنگی ، یعنی سپری شدن یک دوره ، یک زندگی ...
دوست خوب ، دوست نازنین ، امشب تلخ ِ تلخم ، این روزها تلخ ِ تلخم و شاید این همان علتی باشد برای ننوشتنم ، چرا که همیشه از تقسیم تلخی هایم با دیگران بیزار بوده ام ، همیشه خواسته ام دنیایی با کلماتم بسازم که خواندش حال چند نفر را خوب کند و حالا حال خودم هیچ خوب نیست ، معجزه ای نیست و این را روز به روز بیشتر باور میکنم ، اما با این همه ، با همه ی تلخی ها دوست ِ من ، اینکه یادم میکنی و هنوز به این اتاق ِ آبی خاموش ومتروک سر می زنی همچون گرمایی در یک شب ِ سرد معجزه آساست...
باید بروم ، برایت شعری از " حسین پناهی " می نویسم و همراه باقی کلمات به خانه ات می فرستم ، با تو بدرود نمیکنم به این امید که دیدارمان به همین نزدیکی ها باشد ، دوستت دارم ...
به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسو ی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری ! از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام
برای تو : عروسک کوکی - یکتا - فاطمه - مریم - محدثه - معین - نیلوفر - س ه - لی لی - سمیرا - لاله - لنا - سودی - آزاد - نسرین - فرانک - روژین - پری - سیما - دلنشین - رعنا و ... کیانا فاخته - سحر بهروزیان - علی کاظ - لیلا - مازیار - شاهدخت و ...
| لینک | دوشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٠ - کاوه کاویان پور |
مرغ دریایی باش
امروز ، فردای روز ِ ننوشتنم است ، یکسال و یک روز بعد ! دارم فکر میکنم ، مدتهاست در حال فکر کردن به این موضوعم که باید چکار کنم؟ باید همه این یسال رو شرح بدم؟ مرور کنم؟ یا که نه ، از کنارش بگذرم؟
1
یکسال گذشته و هر کسی بگه اتفاقی نیوفتاده ، که چیزی در او تغییر نکرده ، بنظرم فاقد ارزش های انسانیه ، اون هم هنگامی که مرگ ، خودشو به زنده ترین شکل ممکن بهت نشون میده ، نه به تو که همه دنیا می بینند واپسین ثانیه های یک زندگی را...یک زندگی و بعد زندگی های بسیار ِ دیگر که در خیابان های کدر ِ همین شهر ِ خسته به آسانی تمام شد.
به آسانی ! آدمهایی کشتند ! به آسانی ...و آدمهایی مردند به آسانی ...و تو دانستی دنیا چقدر بیرحم است و کم نیستند نگهبانان ِ تاریکی و نادانی ...و در نخستین دیدار ، باور این " به آسانی " همه رویاپردازی هایت را از بین می برد و با این سوال بی پاسخ مواجه می شوی که چگونه می شود در دنیایی که راه های عبور از دیوار ِ تعصب را هموار تر کرده ، مرزها گسسته شده و چشمها دیگر محدود نیست به دیوارهای بتونی ِ بلند ! که می دانی آن سو تر ، پرندگانی هستند آزاد ...چگونه می توانی انسانی را بزنی ، انسانی را بکشی ؟ و اینجاست که باید دوباره به سراغ شاهکار " تالکین " بروی و تریلوژی " فروانروای حلقه ها " را بخوانی یا ببینی و یقین پیدا کنی افسانه ها دروغ نمی گویند و " اورک ها و ارتش تاریکی و سارومان " هنوز هستند همانگونه که تالکین روایتشان کرده
2
زیبایی هنوز هست ، زیبایی و زیبا اندیشی را نمی توان کشت ، سازندگان انیمیشن های " پیکسار " زیبا اندیشند ، هنوز دنیا پر است از زیبا ترین نقاشی های خدا ، به عکس های طبیعت نگاه کن ؛ رنگها را نمی توان کشت ، قاره سبز سالهاست مرزهایش را گشوده ، نویسندگان می نویسند و نقاشها با رنگهاشان جادو میکنند ، آدمها هنوز آسمانی ترین " صدا " را از سازهایی دست ساز به گوش های دنیا می رسانند و انسان های دیگر با کلمات زیباترین داستان ها را روایت میکنند ، داستانهایی که در پرده جادویی جان می گیرند واینگونه " زیبایی " تکثیر میشود ...
3
سه روز پیش در صبحی که قرار بود تکراری باشد ، نامه ای همه چیز را تغییر داد ، فرستنده نامه شاعر عاشقانه های من و تو بود ، کسی که در همین پنجره خیس ِ از باران بارها با ترانه هایش عشق بازی کرده بودیم و صدایش موسیقی متن یک عاشقانه ابدی بود . فرستنده نامه " شهیار قنبری " ست که زیباترین کلماتش را نثارم میکند و در پایان جمله ای که خیالم را راحت میکند : زیبایی ، ما را نجات خواهد داد ( جمله آغازین ِ فیلم هزار توی پن به کارگردانی گیلرمو دل تورو را بیاد بیاور : معصومیت دارای چنان قدرتی است که شرارت قادر به ایستادگی در برابر آن نیست )
4
همین روزها بدنیا می آیی ، 29 سال گذشته و حالا تو تجربه ای تازه از " بدنیا آمدن " داری ، تو حالا صاحب کودکی یک ساله ای ، برای زادروزت " شهیارمان " سلام رساند و به همان سبک ِ همیشگی اش بوسه ای را در میان دستانش کاشت و بسویت پرتاب کرد ، تولدت مبارک
5
شب ها مادرم اینجاست ، میان خواب هایم راه می رود و همچون فرشته ها آواز می خواند ، شب ها مادرم میان رویاهایم پرسه میزند و حضور ِ همیشگی اش تمامی ِ تاریکی ِ شب را روشن میکند ، او را با همان کلمات همیشگی ش ، با سادگی و مهربانی ش می بینم و با او از همه چیز می گویم ، با هم به گلدان هایش سر میزنیم و دور خانه می چرخیم ، روزها مادرم نیست ، می رود و تمامی روز جای خالیش سرگردانم میکنم
6
همانطور که گفتم دنیا حالا حالا ها از انسانهای خلاق و زیبا خالی نمیشود ، پل استر آخرین رمانش " سانست پارک " را نوشته و به همین زودی ها نشر افق همزمان با نیویورک ( با کپی رایت ) چاپش میکند ، تونی اسکات رابین هود ِ خودش را ساخته که بد هم در نیامده و " کیت بلانشت ِ زیبا حسابی دوست داشتنی اش کرده ، پدرو آلمادوار با آن " آغوش های شکسته " دیوانه وارش هست و رومن پولانسکی هم با " نویسنده در سایه ، شاعر ِ سینما " آنجلوپولوس " هم فیلم تازه اش که بخشی از سگانه دشت گریان است را ساخته و شهیار قنبری با مینی آلبومی زیبا بنام ریبورن ( نو نفس ) . دو کتاب ِ زیبای " آلیس " و " اگنس " از یودیت هرمان و پیتر اشتام ، هم هستند که نمیشد فراموششان کرد . لاست ، فرار از زندان و 24 ، نمیشد از اینها نگفت ، چه خاطره هایی که با شخصیت های این سریال های معرکه شکل نگرفت ، این سریال ها به بخشی از سالهای زندگی مان بدل شدند و در سالیان دیگر یاد آور دوران ِ خاصی از زندگی من خواهند بود ، جک شپرد ، بن لاینوس ، دزموند هیوم ، مایکل اسکافیلد ، سارا تانکردی و بلاخره جک باور...
7
از حوض ِ بی کاشی ِ و ماهی نبود ، حوضش از همان حوض های توی رویاهای من بود ، آبی فیروزه ای ، دور تا دورش گلدان های قد و نیمقد و خوش رنگ ِ شمعدانی و شب بو ، آب ِ داخلش زلال و ماهی هایش خوش رنگ و نامیرا...خطوط را نقاشی میکند و خنده هایش حالم را خوب میکند و با چشمهایش می توان زیباترین ترانه ها را سرود ، تو هم یکی از همان " زیبایی " های دنیایی ، پس این ترانه شهیار برای تو : با تو بر می خیزم / غزلی می ریزم / پر پروازم را / از تو می آویزم / گریه اگر بگذارد / گریه اگر بگذارد / می برد تا دریا / ساز لب سوخته را / پر قویی بر آب / آخرین شعر مرا / گریه اگر بگذارد . گریه اگر بگذارد / با تو خواهم رقصید / با تو خواهم خندید / همه شعرم را / به تو خواهم بخشید / گریه اگر بگذارد / گریه اگر بگذارد / باز شو مثل سحر / از عبور از هر در / مرغ دریایی باش / خوش بخوانم از سر / گریه هم میگذرد / گریه هم میگذرد
| لینک | شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩ - کاوه کاویان پور |
آلبوم عکس
" آنچه در من نهفته دریایی ست / کی توان گفتنم باشد / با تو زین سهمگین طوفانی / کاش یارای گفتنم باشد "
عکسهاتو که نگاه می کنم ، تو چشمات ، خودمو می بینم ، نگاه تو ، توی عکس منو در خودش ثبت کرده و من همراه تو ، در چشم ِ تو و با توام ، بیرون از عکس اما از این خبر ها نیست ، حالا که نیستی ، حالا که رفتی ، باورهامو از دست دادم ، باور ِ اینکه هر چه باشه ، هر چه بشه مهم اینه که دوستم داری و هیچ کس ، هیچ گاه نمی تونه اینو ازم بگیره ، گفته بودم " دنیا ها را نابود خواهم کرد " و شاید تو یادت نباشد که برای توضیحش ارجاعت داده بودم به کدام کتاب ... عکسهای تو و من کنار هم و در آغوش هم ، با آن رنگ های غریب و خاطره ساز ، در باغی که برای آن ساعت خاص مال ِ ما بود ؛ تو و من...
عکسهای ما جز اینها قصه های دیگری هم با خودش دارد ، به جز ، من در چشمهای تو و رنگها و شاید طعم ها و حتی عطرها ، قصه با هم بودنمان را روایت می کنند ، با هم بودنمان را ... ثبت لحظه ای از زندگی دو تا آدم که در آن ساعت خاص ، از آن روزهای خاص چه زمزمه ها و عشق ها که میانشان درنگرفت ...
در این ساعت ِ شب ، در تنهایی اتاقم ، نشسته ام و محزون به خاطراتمان می اندیشم و آلبوم ِ قدیمی ورق می خورد و یاد ِ آن ترانه ای می افتم که با هم می خواندیم و سراینده اش " مونا " را تحسین می کردیم : " امشبم میون این خاطره های سردم / بی رمق دنبال اون حادثه ای می گردم / که نفهمیدم کی و کجا تو رو ازم گرفت / دست ِ تو جدا شد و نگاهتو گم کردم " و این ترانه حالا بی تو ، حدیث ِ نَفس همه قصه می شود
به سراغ عکس های دیگر می روم و فنجان های چای و سیگار ِ رژ مالیده شده در جا خاک سیگار و تو که روبرویم نشسته ای ظاهر می شود ، انگار موسیقیی هم بود و کتابهایی که خریده بودیم برای هم ...بعد تر در ماشینی که در کوچه ای خلوت پارک شده بود عکسهای دیگر ورق می خورند ، عکس دستهایت که دارند برایم کتاب را یادداشت می کنند : " اگر روزی از من بپرسند که چرا دوستش داشتی ؟ می گویم : چون او ( او ) بود و من ( من ) " و بعد عکسهای نیم رخ کلوز آپ از نیم رخ ِ تو که یادداشتم را می خوانی ...
داستان عکسها ادامه دارد ، در خیابانیم ، در ماشین ، در ترافیک ، کمی عقب تر داشتی دانشگاهت را نشانم می دادی و همه مسیر های رفت و آمد و شیطنت های آن دورانت را و داستان ِ درختی غمگینی را که در خیابانی به غایت کثیف ، تنها مانده بود و هر روز محکوم بود به دیدن ِ آن پل ِ زشت و آن منظره ِ کدر ...این ها را چشمهای تو دیده بود و ساخته بود و این چشمها ، چشمهایی که با یک منظره روزمره ، روزمره برخورد نکرده بود ، افسونم کرد ...من عاشق چشمهای خسته تو شدم ...
خانه هایی را نشانم داده بودی و از این اشتیاق ِ کشنده گفته بودی که چقدر دوست داری درونشان را ببینی چرا که یقین داری چه داستانها و خاطره ها و نوستالژیایی در آن دیوار ها و پنجره های قدیمی موج نمی زند ... و این تو بودی ، دختری که من دوست داشتم ، دختری که شعر خواندن هایش نسیمی بود که در صورت ِ من می وزید
عکس دیگر ، تویی که برایم شعر می خوانی از شاعری که هر دو مجذوبش بودیم :
"ستاره می چکید از آسمان ها / جدال باد بود و بادبانها / به روی ماسه ها بر جا نهادیم / دو جای پیکر و بس داستان ها "
در عکس بعدی تو پشت میزی در بالکن ِ باغ نشسته ای و دو ظرف ِ غذا درون ِ دو سینی ، روی میز است ، انگشتر عجیب و غریبی که همان روز با هم خریده بودیم در انگشتت جلوه به خصوصی دارد و دست ِ دیگرت روی میز انگار دارد با آن خودکار کذایی بازی میکند ، غذا می خوردیم و حرف میزدیم ، از داستانی به داستان دیگر ... و بعد آن تست ِ غریب که از پاسخم تاسف خوردی و بعد به این نتیجه رسیدی که این عجیب ترین پاسخی بود که می شد به آن داد ، پاسخی در آمده از ذهن آدمی که هم بن است هم جک !
دوباره در ماشینیم ، بغل یکدیگر ، انگار موهایمان در هم تنیده شده و ما را بهم گره زده ، انگار تنه هامان به هم وصل است ، چراغ آن دست خیابان در فریم بعدی قرمز می شود و ما راه می افتیم ... این آخرین عکس ِ آن روز است اما آخرین عکس با هم بودنمان نیست...فردا هم روز ِ خداست و روز ِ خدا روز ِ من و تو
در آینه ای ! تکیه داده ای به دیوار ، من تکیه داده ام به باد ! نیمی از صورتت را در آینه می بینم و نیم ِ دیگر را بی آینه ! لباس ِ زیبا و برازنده ای به تن کرده ای و لختی ِ شانه هایت معصوم ترت کرده ، موهای بلندت پخش شده اند اطراف صورت و شانه ها و نگاهت غمگین به گوشه ای گنگ دوخته شده ...
چشمهایت را به من دوخته ای ، این عکس ِ دیگری ست ، چشمهایت را به من دوخته ای و بس داستانهاست در چشمان ِ تو ...یاد ِ آن جمله روزهای اول ِ قصه می افتم : " حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست . خداوند در هر حضوری رازی پنهان کرده برای کمال ِ ما . خوش آن روزی که دریابیم راز ِ این حضور را . " ... و تو چشمانت را به من دوخته ای و راز ِ حضور تو ، راز ِ آن چشمهای غمگین ، آن صدای حزن آلود ، روز ِ خوش را از من می گیرد . در ذهنم ترانه " کاش اینجا بودی " پینک فلوید مرور می شود و به جای تو خالی می رسم که جایی شنیده بودم
باهمیم ، دستهایت را از پشت دور گردنم انداخته ای و نیمی از صورتت را موهایت پوشانده ، برگشته ام که نگاهت کنم ، تو به دوربین خیره شده ای و نگاه ِ بسیار آرام و مهربانی داری ، عکس سیاه و سفید است و حس و حال غریبی دارد ، از آن عکس هاست که اگر غریبه ای ببیند بی شک می خواهد سرنوشت ِ آدمهای توی عکس را بداند ، تو و من را ! اینکه حالا هر یک کجایند و چه می کنند و بر سر عشقشان چه آمده . گفتم عشق ، چرا که عاشقیت از سر و روی این عکس می بارد ، عاشقیت و یک حس ِ خیلی غریب که بوی جدایی می دهد ، دست ِ تو روی شانه من با تاکید ، نگاه برگشته من به تو ، آن هم با چه مهری ...خدایا ...این آخرین عکس ِ با هم بودنمان است ، آخرین لحظه هایی که تو را دیدم...
باورم نمی شود که نیستی ، هنوز باورم نمی شود رفته ای و با هم نیستیم ، عکس ها هستند و خیلی نشانه های دیگر ، شعرها و فیلم ها و کتابها ، عطرها و کوچه خیابانهایی که با هم می پیمودیم ، بدتر از همه اینها مهربانی هایت ، مهربانی هایت... صدای آرامت که می گفتی تکرار کنم با توام و برای تو ام و مال تو ام و ....
هر دوتامون " هامون باز " های قهاری بودیم پس عجیب نیست که دست ِ خودم نباشد این دیالوگ ِ هامون یادم بیاید که : " واقعا این جوریه ؟ یعنی همه اون زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، همه ، دروغ بود ؟ " و بعد هم چرا نباید این شعر ِ فروغ به ذهنم بیاید که " چه مهربان بودی ای یار ! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی " و این تو بودی که با صدای خواستنی ات این را برایم می خواندی . با این همه ، با اینکه باور هایم دارند یکی یکی رنگ می بازند نمی خواهم باور کنم که دروغ بود ، می خواهم هنوز ، تا آخرین لحظه ، آخرین فرصت ، واپسین رمق ، آن جمله آخرت را باور کنم که " یادت نره هر وقت داری به من فکر می کنی شک نکنی که من هم لحظه هایی دارم از همین جنس ... لحظه هایی که با فکر ِ تو می گذره "
شب است هنوز و در آسمان ، ستاره ای نگهبان ِ من و تو نبود ، بختی نبود . شب ماند و آلبوم عکس ها...
| لینک | پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور |
بازگشت
دوست خوب و صبورم ، باید ببخشی که برای مدتی طولانی ، آنقدر که در عمر چند ساله " بارون پشت شیشه ها " بی سابقه بود ، چند ماهی غیبتی پر سوال داشتم ... سیر حوادثی که پشت سر هم اتفاق افتاد آنقدر عجیب ، طاقت فرسا و سرگیجه آور بود که چاره ای جز دوری برایم نماند ...حالا آمده ام تا دلتنگی این چند ماهه ام را برایت بگویم ، اینکه اول از همه دلم برای تو تنگ ِ تنگ بود . دوست خوبم ، از ابتدای " بارون ِ پشت شیشه ها " ماهی نبود که دیداری با هم نداشته باشیم اما دنیا چرخید و بازی هایی ساز کرد که چهار ماه از هم جدا افتادیم ...چهار ماهی که پر از دلتنگی بود و جدایی و درد...از تو که در تمام این مدت باز هم آمدی و در سکوت ِ من ، کنارم نشستی و بارون ِ پشت ِ شیشه ها را تماشا کردی ، مرا از یاد نبردی و دلتنگیت رو با من در میان گذاشتی، از اینکه خواستی دوباره بیایم و اینجا ، در همین اتاق ِ پر خاطره قدیمی ، چراغ را دوباره روشن کنم و دوباره کنار هم در شب های بارانی پاییز بنشینیم و بساط چای و موسیقی و چشم انداز ، خاطره بازی و فیلم و عاشقانه ها را بار دیگر ساز کنیم سپاسگذارم... امشب با این شعر " نصرت رحمانی " چراغ را روشن می کنم و چشم انتظارتان می مانم ...
رعد است و برق
باران سر شکیب ندارد
چون تازیانه کمر راه
در هم شکسته است
شب پیر و خسته است
وقتی که می روی
قفلی به در مبند
شاید اتاق کوچک من
امشب پناهگاهی گردد
یاران گمشده باز آیند
و باز شعله در اجاق بخندد
شعری و خنده ای و گپی
امید تازه ، روی کومه به پا شد
| لینک | پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور |
از همه تنها تر
دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زیرِ باران / آخرین شاعر پرید و دود شد ، شعرش از هر دشنه ای آویزان / شاپرک افتاده در جوهردان ، یاسِ بی سر، وقفِ مرهم گاه ..."شهیار قنبری"
داستان
دیگر وقتی نمانده...تو نشسته ای و دست روی دست گذاشته ای و به دور دستهایی در ذهنت می نگری ، به پادشاهی از قصه های پریان که دخترکی بر علیه او شورید و ...و آخر قصه را تو تمام می کنی ، پادشاه یک دل نه صد دل عاشق دخترک شورشی شد . پادشاه ، جوان بود و برنا ، کم حوصله و البته زورگو اما بگذار صادقانه بگویم ستمگر نبود...دخترک سرکش ، وحشی ، با موهای بلند ، با خنده های بلند تر ، جسور و دلربا ...بیا داستانت را تحویل بگیر...دیگر وقتی نمانده و تو داری دست رو دست میگذاری و خیال بافی میکنی...مرشد و مارگاریتا را با لاست در می آمیزی و با بازی های زمانی و مکانی قهرمانان ساخته ذهنت را از این سو به آن سو می بری ، همچون گلبرگی اسیر ِ دست ِ باد...
خانه قدیمی
یادداشت های قدیمی، عکسهای قدیمی ، نوستالژیای دیگر از راه می رسد و سفر در زمان داستان تازه ای سر میکند ، سروده ای که گاه لبخندی بر لبت می نشانند و گاه آهی میکشی از سر ِ بغض...آن روزهای مرطوب ِ دور ِ گذشته...خانه ای با حیاطی دلباز و بزرگ که به دو باغچه تقسیم شده بود ، گلها و درختچه ها ، سیب ِ ترش و توت فرنگی ، حتی هندوانه...گل های رز و شب بو و پیچکی که تمامی دیوار را پوشانده بود...روی تراس بزرگ ، همیشه تختی بود و فرشی پهن که میشد بساط دور ِ همی عصر های تابستان را تا شب رویش فراهم کرد ، کوکوی سبزی یا هنوانه های قاچ قاچ شده سرخ ... سایه های روی دیوار که البته در شب های زمستان ترسناک می نمود ، صدای رقص و پیچش ِ برگهای بی امان مانده از هجوم ِ باد ، نسیمی خنک که مستت می کرد وقتی بوی شب بویی ، گل ِ سرخی ، یاسی را برایت آشنا می ساخت ، وای چه رنگ هایی ، چه سر مستی هایی...
دشت ِ باز
به تازگی جایی دیگر کشف کرده ام که پناهگاهی باشد برای خستگی ها . اسمش را گذاشته ام : " دشت ِ باز " از میان کوره راهی تنگ که دو طرفش در محاصره درختان و بوته های تمشک و گل های وحشی ست می روی و می روی و با درختهایی می رسی حماسی ، بلند تر از بلند ، آنقدر بلند که انتهایش در ابرها گم شده و تو می پنداری شاید که نردبانی باشد برای دست یابی به آسمان...و بعد دشت ِ باز و وسیعی پیش رویت قرار گرفته که پر است از گلهای وحشی ِ زرد که تا چشم کار میکند ادامه دارد و تو را در راز ها و جادوهایش غرق میکند . در آنجا بو ها توصیف ناپذیرند ، بوی قدرتمند ِ خاک ، سبزه ، علف ، گل ، بوی جانوران ِ بومی و...این بو ها رنگ هایی می سازند و این بوها انرژی هایی دارند که تو را آرام می کند...به دشت باز بیا...به دشت ِ من
خونه خالی
"خونه خالی ، خونه غمگین ، خونه سوت و کور ِ بی تو ، رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دور ِ بی تو"
شنیدن صدا و تصنیف های " مرجان " مرا یاد کودکی هایم می اندازد ، نوارهای قدیمی مادرم ، آلبوم " شوخ " مرجان که من عاشقش بودم و به نظرم از همه خواننده های آن دوران زیبا تر می آمد ، عکس مرجان دست به کمر پشت جلد نوار بود و کارم که نداشتی جدا از نوار قصه های محبوبم ؛ امیر ارسلان نامدار، پینوکیو ، پلنگ صورتی ، زورو ، گرگ بد گنده و...فقط و فقط این یکی را گوش می کردم ... حالا با ترانه " خونه خالی " نه تنها همه آن روزهای خوب ِ کودکی که " غم بود اما کم بود " برایم تداعی میشود که مضمون ِ این ترانه نیز اشکم را در می آورد ، جای خالی مادر ، کسی که رفته و بازگشتی دیگر در کار نیست ، خانه را به جایی سوت و کور بدل کرده ، خانه ای غمگین...
پانوشت : این روزها ، روزهای نوشتنم نیست ، روزهای خوبی نیست ، بر من ببخشایید
| لینک | چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور |
غیبت ِ عشقه که ما رو میکشه
بهار و عطر همیشگی بهار نارنجش ، نسیم ِ خواب آور و ظهر های پر پرنده و درخت های سبزش ، بهار و کنار پنجره به یک ناکجا خیره ماندهایش ، بهار و چای و سیگار و موسیقی ِ جاری در فضا ، بهار و عاشقانه های دل انگیزش ...بهار و یک جای خالی ...که کاش بودی ، کاش مانده بودی و بهاری دیگر ما را به بودنت مهمان می کردی...بهار و ظهر های پر از سایه و نور در مستی ِ سکر آور ِ عطر قهوه ِ کافه نادری در حالیکه هیچ کار نداری و فقط لحظه را روی کاغذ ِ ذهنت نقاشی می کنی ، خاطره ای می سازی و بهاری که بام تا شام نغمه ای می شود در ذهنت به نجوا...
و بعد آدمها را به تماشا می ایستی و حسرتی که کاش همه با هم مهربان بودند در این مهمانی ِ کوتاهی که به اشتباه ابدی اش می پندارند ...دلتنگ که می شوی به دریا برو ، به درخت سفر کن ، گیاهی را نوازش کن و دستهایت را در خاک فرو ببر ، دلتنگ که می شوی آبی آسمان را مهمان ِ نگاهت کن و ببین ببین که ضیافتی ست این جهان برای دوست داشتن و دیگر هیچ...
در بهار ، دفتر های قدیمی ، پر از یاد داشت های پر شور ِ سالیان دورت را دوره کن ، لحظه های ناب ِ عزیزانت را ، آنها که حالا خاطره شده اند می بینی و لبخندی و حسرتی ...خوب نقاشی شان کرده ای ، آنها انگار با همان رفتار ها و کلماتی که میگفتند از لابلای دفتر های رنگ و رو رفته قدیمی ، از میان عکس هایی که ثبت ِ لحظه ای از زندگی هستند جان می گیرند و با تو حرف می زنند ... دلتنگ کننده است نبودنشان ...اما تو به این دل خوش دار که با تواند و در تو ، چون روی جاری در پهنای زندگی ات و تو نیز روزی به آخر می رسی از پس ِ فردا....یادداشت کن ، یادداشت کن و مهر بورز
بهار فصل عاشق شدن است و تو سوار بر قطار ، قطاری که می بردت ، شهرهای سبز ِ کشوری که دلت آنجاست ، مونیخ ، برمن ، هانوفر...شهر به شهر ، ایستگاه به ایستگاه ، در بهار و درخت ها و رودخانه ای که پشت ِ جنگل ِ خانه مان است ، بوسه های روی پل به ساعت ِ قدم زدن ِ شبانه ، سیگار های دو نفره ، هامبورگ و مرغان دریایی اش ، خانه ما ، کوچک و دنج و دور از همه دنیا ، روی صندلی نانویی ، روی کاناپه ، چای و فلسفه ، نه مگر در مهد فلسفه نفس میکشیم ، در آلمان ، قطار ، تصاویر را حرکت می دهد و شما را به جاده ای سر سبز ، روی دوچرخه هایتان پرتاب میکند ، رکاب بزن ، بیا و رکاب بزن تا گیسوانت در باد به پرواز در آیند ...این شاید آخرین بهار ِ همه دنیا باشد...بیا و رکاب بزن...ساعتی بعد به مونیخ پرواز کن ، آلیانز آره نا در شکوه ِ ابدی اش تو را به سمت خود می خواند و جالب تر از همه تو هستی که از شالکه دست میکشی و تا به خودت آمده ای در لباس ِ بایرن سرود می خوانی و پرچم می رقصانی . گیلاس های آخر شب با رو اندازی از بهار ما را مست خواهد کرد...در ایستگاه منتظرم باش
... بیا بیا / که نگارت شوم بیا / که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را / بیا بیا / به زیارت شوم بیا / به زیارت شوم چو خسته پایم و آه / همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد / حباب وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد / به نا امیدی از این در مرو بزن فالی / بود که قرعه دولت به نام ما افتد ...
و بهار اینچنین ادامه می یابد ، با شنیدن هر روزه این تصنیف ، باران های کوتاه و رقص ِ نور آفتاب ، برگ های سبز ِ خیس ، آوازخوانی پرنده ها ، دلتنگی ها و بی قراری های وقت و بی وقت ، مستی ِ عطر بهار نارنج در ظهر های بلوار ِ آن شهر ِ گمشده ، در اشک های شبانه و خیره ماندن به عکس ِ روی دیوار...
| لینک | یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور |
چه سر سبز بود دره من
عیده و امسال عیدی ندارم / گذاشتی رفتی عزیزم ، من بی قرارم / عیده و امسال تنهای تنهام / به جای عیدی عزیزم ، من تو رو می خوام / از وقتی رفتی ، غمگینه خونه / گریه م می گیره با هر بهونه / رفتی و موندم با اینهمه درد / هرگز نمیشه فراموشت کرد / اگر چه نیستی ، یاد ِ تو اینجاست ...
مادرم خوابم یا بیدار ؟ تو این روزا ، تو این روزای سراسر مه گرفته و پر اوهام مدام اینو از خودم می پرسم ، شبا خوابم نمی بره و تموم این یه سال ، تموم سالهای زندگیم ، مادرم ...مادرم برام تداعی میشن ... گاهی هنوز تو خونه صداشو می شنوم و بر می گردم و جز تنهایی خودم هیچ چیز نیست ... عکس های مادر منو به گریه می اندازن و مثل " هامون " دس می کشم رو صورتش و با بغض میگم : آخ... مادر...مادر... نمی تونم باور کنم که نیست و هنوز کابوس اون چند روز وحشتناک آخر ، دردهاش و سختی هایی که کشید و صبوری هایی که کرد و سرانجامی نداشت داغونم میکنه ، داره بهار می رسه و با اینکه همیشه عاشق بهارم اما یجورایی از اومدنش خوشحال نیستم ، این اولین بهار بی مادره ...مادری که همیشه عاشق نوروز بود و همه جزئیات مراسمش ، دور هم جمع شدن هنگام تحویل سال و سفره هفت سین و مهمانداری...مادری که باید تو این روزا مثل هر سال تو خیابون مشغول خرید بود و وقتی به خانه می آمد دستش پر از ساک های خرید بود و ماهی و گل و پاکت های ریز و درشت...جاش تو این خونه خالیه و وقت ِ آمدن بهار ، وقت گل دادن ، وقت شکوفه ها ، وقت ِ چلچله خوانی و آسمان ِ یکدست آبی و باران های کوتاه ِ بهاری ، وقت ِ عطر بهار نارنج و همه وقت ِ این بهار جاش خالیه و خالیه و خالیه...
لحظه ای آسمان تو بنگر
من 10 سال از زندگیمو عاشق ِ یه نفر بودم ، ده سالی که توام بود با ندانم کاری هایی از جانبِ خودم ...
" گذشتم از او / به خیره سری / گرفته ره ِ مه دگری / کنون چه کنم با خطای دلم ..." آدم نمی دونه ، 10 سال تنهاییشو ، یعنی نمی تونه با کسی قسمت کنه . نمی تونی برا کسی توضیح بدی . که با یاد یک مقوله عاشقانه در آدم چی می گذره و چه جوری منجر به بیرون ریختن میشه
(مستند آرامش با دیازپام ده - محسن نامجو )
هنوز عاشقم و دردهایم را کلمه می کنم ، همه چیز در گذره و لحظه ها بسیار بی دوام ... آدمها میان و بعد ناپدید میشن و تو می مونی و یک مشت خاطره که تا به واپسین لحظه زندگی با تو و در تو می مونه ... / مرغ ِ شیدا بیا بیا / شاهد ناله حزینم شو / با نوایی به روز و شب / هم صدای دل ِ غمینم شو / ای صبا گر شنیده ای / داغ ِ قلب ِ شکسته ام امشب / با پیامی به او رسان / رهگزار دل ِ حزینم شو / لحظه ای آسمان تو بنگر / چهره ارغوانی ام / با غم ِ عشق ِ او خزان شد / نوبهار جوانی ام
همیشه خواب ِ تو دیدن ، دلیل ِ بودن ِ من بود
به خوابم می آیی و من بیدار شدن را هیچ دوست ندارم آن هنگام که خواب ، تصویر تو را برایم می آورد ... تو را می بینم که در خانه باغی دلباز نشسته ای و سپید پوشیده ای و از آن سوی خطوط تلفن با من حرف می زنی . خودم را می بینم که جایی عجیب و غریب ، از شنیدن صدایت ، دستپاچه ، عاشق ، بی قرار ، جایی پر از مترو های عجیب و غریب ِ سر باز ، که گاه به آسمان می روند و گاه زیر زمین ...می دوم و می گویم هر طور شده خودم را می رسانم ... جایی دیگر میان چند آشنای دور که حالا به غریبه می آیند نشسته ام . انگار زمان ِ گذشته ایست . در حال روایت خاطره ای هستم که در آن مکان شکل گرفته ، خاطره ای عاشقانه ... جایی هستیم در یک کلبه تابستانی در یک خانه باغ ... چشم انداز ِ اطراف پر از درخت و گل . تصویر درخشان ِ تو حالا این بار با خاطره ای میان خوابم جان می گیرد ، یک جور خواب در خواب ! دشوار است ...دل کندن از تو حتا اگر در خواب ... " باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم ، تو رو خواب می دیدم "
تو معصومانه بد بودی
بخت یاری می کنه و دوباره بساط ِ شب ِ عاشقان ِ به قول زری " با دل " با شروز و کازِ مهربان جور میشه ، مستی می کنیم و کاز ما را می برد به مهمانی ِ شعر هایش و پیاله دور دگر می زند و این بار در راه " قدغن " شهیار قنبری را می خوانیم و عیش می کنیم همشه جمع شدنمان دور هم پر است از الهام بخشی و تاثیر گذاری و حس های عجیب و خوب ، همیشه می نوشیم و شعر می خوانیم و موسیقی های متنوع و بحث های داغی که می شود از آنها دستمایه هایی پیدا کرد برای خلقی دوباره ، شعری ، یادداشتی ، دلنوشتی ، موسیقیی با حتی فیلم نامه ای...عنوان تو معصومانه بد بودی هم محصول همان شب است ، به ترانه ای گوش سپردیم و هر سه با این جمله اش حسابی غرق شدیم ... شام مهتاب داریوش را و تقدیر شادمهر را زمزمه کردیم و شبی بود همه بیدار...
سینما شب
اما سینما ، یک ماه شاید شد که طرف فیلم نرفتم . حالم هیچ خوش نبود ، دو هفته اش را که در بستر بیماری بودم و رادنی ِ مهربان دورم می چرخید . فیلم دیدنم بعد این مدت با مستند ِ " آرامش با دیازپام ده " و " چند کیلو خرما برای مراسم تدفین " هر دو از سامان سالور شروع شد . اولیش که مستند زندگی محسن نامجو ست و دومی یک فیلم شاهکار که برنده شیر طلایی ونیز هم شده و به جرات می توان گفت یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینمای ایران است
Wall.E انیمیشن بسیار زیبای کمپانی پیکسار ، یک عاشقانه لطیف و پر محتوا و جذاب از عاشقیت دو ربات در زمینی که دیگر جایی برای عشق ورزیدن ندارد ، از دیدنش بسیار لذت بردم
Love in the time of choleraاقتباس از رمان " عشق ِ سالهای وبا " جناب ِ مارکز که حقیقتش منو چندان جذب نکرد ، از خاویر باردم هم هیچ خوشم نمی آید و ظاهرا فیلم انتقاد منتقدان را هم به همراه داشت
Modiglianiاین فیلم را مدتهای زیادی بود که می خواستم ببینم و تنبلی می کردم ، چندان به اندی گارسیا علاقه ندارم و یکی از دلایل ندیدنم هم همین بود اما بلاخره به سفارش و پیگیری و اصرار بی حد یک دوست ِ نقاش به مهمانی آمادئو مودیلیانی رفتم و از آشنایی با این هنرمند دوست داشتنی بسیار لذت بردم ، داستان زندگی این نقاش ایتالیایی بسیار غم انگیز است و فیلم هم بسیار بسیار خوش ساخت بود و شاعرانه...از اندی گارسیا هم خوشم آمد ! در فیلم یک سکانس شاهکار هم هست که آقای مودیلیانی به کافه ای می رود و مشغول باده گساری می شود و بعد از فرو دادن هر شات با انگشت اشاره و حالتی ملتمسانه درخواست یک شات دیگر میکند...
Hide & seek فیلم " قایم موشک " را کاملا اتفاقی دیدم ، فیلمی معمایی که در مورد افراد چند شخصیتی ست ... آقای دنیرو هم مثل همیشه خوش درخشیده و نقشی متفاوت در این فیلم داشته
Thr readerاین هم فیلم اسکاری ِ محبوب ِ من . اسکارش را کیت وینسلت به عنوان بهترین بازیگر ِ زن امسال دریافت کرد بخاطر نقش یک زن ِ درون گرا ، مرموز و مغرور به نام " هانا اشمیتز " که با پسری بسیار کوچک تر از خودش رابطه ای عاشقانه بر قرار می کند و ... سالها بعد پسر به شکلی اتفاقی شاهد محاکمه او به جرم ِ نازی بودن و باز نکردن در ِ زندان ِ آتش گرفته ِ یهودیان است . وقایع فیلم در آلمان می گذرد و فیلم به صورت فلاش بک به زمان ِ عاشقیت این دو در دوره حکومت رایش سوم و بازگشت به زمان حال ادامه می یابد . در مورد این فیلم باید بگم 3 شب پیاپی به تماشاش گذشت : تو تاریکی ، سیگار می کشم و اشکام می غلته پایین... همینه ...زندگیه ، زمانی که گذشته هیچ وقتی بر نمی گرده . قصه این فیلم همینو میگه ...
Slumdog millionarisاین هم برنده 5 جایزه امسال آکادمی اسکار که داستانش در هند و با بازیگران هندی می گذرد و داستان عشق ، تقدیر و معجزه است و کارگردان یعنی آقای دنی بویل به سینمای هند درس داده که می توان با بازیگران هندی ، یک داستان هندی و در خود ِ هند فیلمی ساخت که همچون فیلم های هندی آبکی ، بی مایه ، کپی برداری و ... نباشد
Body of liesاین هم فیلمی که بخاطر بازی ِ گلشیفته در کنار لئوناردو دی کاپریو نزد همه مردم ایران معروف شده . به کارگردانی ریدلی اسکات.جاسوس و جاسوس بازی ، طالبان ، تروریسم و ... گلشیفته در نقش یک پرستار ِ اردنی - ایرانی که دل ِ آقای دی کاپریو را برده
Lost و سرانجام من هم به جمع بینندگان این سریال پر از راز و رمز پیوستم و فعلا روزی چهار تا شش قسمتش را می بینم و کم کم دارم با شخصیت هایش بیشتر آشنا می شوم و گام به گام همراه بقیه به دنیای پر اسرار جزیره پا می گذارم
بهاریه چند روز دیگر بهار میرسد و من به سراغ سنت هایم خواهم رفت : خرید ویژه نامه های مجلات محبوبم، قدم زدن در هوای سبک ِ بهار و سوزاندن عود و گوش سپردن به یک موسیقی سرخپوستی ...اینها سنت های نوروزی من هستند . دو کتاب دیگر از پل استر توسط انتشارات افق ترجمه و چاپ شده که گذاشته ام برای روزهای نوروز بخوانمشان " موسیقی شانس " و داستانهای واقعی از زندگی امریکایی " . بهار از راه می رسد و باز عطر بهار نارنج خواهد بردم به خاطرات بهاران دور ، بهاران گمشده و باز شمعدانی هایم خوش رنگ ِ خوش رنگ ، باز عطر چای ِ تازه دم و تماشای آبی آسمان و بلعیدن هوای سبک ، باز گفتگوهای داغ ِ داغ و لذت بخش و سیگار ، باز دلتنگی های بی سبب ، باز هوای دو نفره و یک مسیر ِ منتظر ...بهار از راه می رسد و پرندگان باز خواهند خواند و من به مادرم خواهم اندیشید و جایش را بسیار خالی خواهم کرد که همواره عاشق بهار بود... مادرم بهار ِ تو مبارک...
پانوشت : عنوانی را که برای این پست در نظر گرفته ام نام فیلمی ست محصول 1941 از جان فورد. برایم بیان کننده روزگاری ست از کف رفته ، روزگاری که به خاطرات پیوسته و افسوس ...و تو ای خواننده عزیز و همیشگی و وفادار بهترین بهار را برایت آرزو می کنم ، بهاری پر از عشق، شادی و تندرستی...بهاران خجسته باد
| لینک | سهشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور |
مادر بی تو تنها و غریبم
| لینک | یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور |
یه بی قرارم ...
وقتی بچه بودم ، بر شانه های پدرم می نشستم و با هم به خیابان های بزرگ می رفتیم . آن روز ها گُستره ی ِ بی انتها و روشن ِ زندگی در برابر نگاهم بود . اکنون پدرم پیر شده است و من بر شانه های کتاب می نشینم و زندگی ِ ساکت و آرامم را تماشا می کنم . مرگ را می بینم که از دور ها می آید . بر می خیزم و از پنجره غروب را تماشا می کنم
کریستین بوبن - عشق
( این کتاب یادگار یک عشق است و رویش با دستخط ِ نرمی زیر ِ چند سطر یاد داشت تاریخ ِ 24/ 5/ 84 به چشم می خورد )
مرثیه ای برای معصومیت های از دست رفته
شبهای بارونی ، آن قدیم ها که نه مثل حالا خیابان ها پر از کافه و کافی شاپ بود و نه در جیب هر آدمی یک تلفن ! آن قدیم های دور در شب های بارانی که تلویزیون تنها دو کانال داشت و خبری از ماهواره نبود و کامپیوتر نبود و اینتر نت نبود و مرکز خرید و مارک لباس و مد و هات چاکلت ! آن روز های دور و خوب اما یک چیز بود که خدایی اش به همه این بار های اضافی زندگی ما می ارزید ؛ صفا بود و صمیمیت و سادگی ... عاشق بودیم و دم نمی زدیم ... در شبهای بارانی ، به سادگی توی کوچه های منتهی به خانه عشق ، بی چتر قدم می زدیم و زمزمه وار داریوش می خواندیم ... دوستی حرمت داشت و رفاقت اینطور مثل حالا دستمالی نشده بود ... ساده دل بودم که می پنداشتم آدمهای قدیمی همان آدمهای ساده دل ِ گذشته اند ! که چیزی به همین راحتی ها نمی تواند آنها را عوض کند ... که رفاقت ها هنوز مثل فیلم های سیاه و سفید قدیمی ست ؛ پاک و بی غل و غش ، که دل ِ دوست دریاست ! ...ساده دل بودم ...
من اون ماهو دادم به تو یادگاری...
نشستم تو اتاقم و هی کتاب های شعر ورق می زنم ، هی ترانه زمزمه می کنم ، شهیار قنبری می خوانم و گوش می کنم ، دلم هوای غم انگیز ترین و عاشقانه ترین ترانه های داریوش را می کند ... همچون فیلم ِ زن دوم ، در خلوت داریوش گوش می کنم و و مثل قدیم ها گریه می کنم و دزدکی سیگار می کشم ...بیرون هوای بارانی و سرد و دو نفره ای ست و به قول یاور کاظ ما همچنان تک نفره ایم و یار جایی دیگر یاری دیگر برگزیده ... دلم برای همه قدیم ها تنگ شده ، برای همه آدمهایی که دیگر نیستند یا اگر هستند آن آدم قدیم نیستند ، دلم برای همه آن خیابان های پر خاطره و بلوار های عاشقانه ، تنگ شده که حالا بجایش ساختمان ها و برج ها مرکز خرید ها جا خوش کرده و با همه زرق برقش هیچ هویتی ندارد و بوی هیچ چیز را بخاطر آدم نمی آورد و جولانگاه آدم هایی ست که من هیچ نمی شناسمشان ... دلم پرپر می زند از پس آن همه صورتک ِ غریبه ، چهره آشنای تو را ببینم که مثل ماه می درخشد و همه چیز جز تو را از دیده ام می پوشاند ، دلم صدای ، خطی خبری از تو می خواهد و پا به پای این دلخواسته صبوری می کنم و آرام آرام می میرم ، نمی خواهم از فرمولهای امروزی استفاده کنم ، نمی خواهم جای عاشقیت ِ تو را به هیچ چیز و هیچ کس ِ دیگری بدهم . می خواهم در لحظه به لحظه زندگی ام تو را نفس بکشم ... در روزی بارانی کنار پنجره می ایستم و درست همچون بهرام ِ فیلم " زن دوم " با این ترانه داریوش اشک هایم را جاری می کنم :
تو اون شام ِ مهتاب / کنارم نشستی / عجب شاخه گل وار / به پایم شکستی / قلم زد نگاهت ، به نقش آفرینی / که صورتگری را نبود اینچنینی / پریزاد عشقو مه آسا کشیدی / خدا را به شور ِ تماشا کشیدی / تو دونسته بودی چه خوش باورم من / شکفتی و گفتی ، از عشق پَر پَرَم من / تا گفتم کی هستی ، تو گفتی یه بی تاب / تا گفتم دلت کو ، تو گفتی که دریاب / قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی / تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی / همون لحظه ابری ، رُخ ِ ماهو آشفت / به خود گفتم ای وای / مبادا دروغ گفت / گذشت روزگاری ، از اون لحظه ناب / که معراج دل بود ، به درگاه مهتاب / در اون درگه ِ عشق ، چه محتاج نشستم / تو هر شام ِ مهتاب ، به یادت شکستم / تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز شور ِ عشقو به سر داری یا نه ؟ / هنوزم تو شبهات ، اگر ماهو داری / من اون ماهو دادم به تو یادگاری ... من اون ماهو دادم به تو یادگاری...
زندگی ِ من
نگاه که می کنم به گذشته ، در می یابم که داستانهای زیادی از بَر شده ام ، بیشتر از سهمم آدمهای مختلف دیده ام و مهم تر از همه اینکه عاشق بوده ام و از این بابت بسیار خوشحالم ، عاشق بودن سعادتی ست که به سراغ هر کسی نمی آید ، خاطره عاشقانه داشتن زندگی آدم را زیبا می کند و آنها که ندارند به نظرم زندگی شان خیلی تو خالی ست ، جایی خوانده بودم : عاشق بودن و رهایی از عشق بهتر از هرگز عاشق نشدن است . و این عین حقیقت است...
rEgaRdEr
چطوری می خوانیدش؟ نه ! تلفظش می شود : قوگَقده و معنی اش می شود : دیدن . و البته به لَلُنگ ِ فغانسه ! بله که عجیب است ، این آیتم یا چپتر اختصاص دارد به دوستی با نام های بسیار که می توان در میان ِ آنها به همین قوگقده ، میو میو ، مراد ، ویق ویق و ... اشاره کرد . دوستی که جدا از دوست داشتنش ، همواره به متفاوت بودنش ، متفاوت اندیشیدنش و تلاشش برای خودش بودن احترام می گذارم
سینما شب
توئین پیکس : آتش با من گام بردار . محصول 1992 به کارگردانی جناب دیوید لینچ
جسد ِ دختری که جمجمه اش خرد شده ، پیچیده در پلاستیک در رودخانه ای پیدا می شود . دختر شناسایی می شود ، اسم او ترزا بنکس است ، بی کس و کار بوده ، کوکائین می زده ، روابط جنسی بسیاری داشته و البته زیبا بوده ... دو کارآگاه مامور پرونده می شوند ، هر دو قدرت پیش بینی و هوش بسیار دارند . یکی از این دو پیش بینی می کند دختر بلوند دیگری به قتل خواهد رسید . دختری بلوند و لوند بنام لورا پالمر در توئین پیکس زندگی می کند ، کوکائین می زند ، شبها در کابوس هایش مردی بنام باب ، عجیب و بد هیبت او را آزار و اذیت می کند ، پسری دوستش دارد و پسری دیگر که کوکائین لورا را تامین می کند با او عیاشی می کند ، پدرش للاند مردی مرموز و ترسناک است . مادرش تنها سیگار می کشد و سکوت می کند ... لورا گاهی در کلوپی شبانه و مخفی هرزگی می کند و بعد در می یابد که باب همان پدرش است و شب ها به سراغش می آید . در کابوس های بیداری ِ للاند می بینیم که او بوده که بعد از روابط ِ جنسی با ترزا او را به شکلی وحشیانه به قتل رسانده . سرانجام لورا در شبی که با دو مرد دیگر در کلبه ای به روابط ِ لجام گسیخته جنسی مشغول است توسط پدرش به قتل می رسد ، در پلاستیک پیچیده و در رودخانه رها می شود ...
و اما دیگر فیلم های این چند شب ِ اخیر :
dark passage - the asphalt jangle
این دو فیلم که هر دو محصول دهه چهل هستند را صرفا برای تجدید خاطره برای چندمین بار دیدم . دیدنشان خاطراتی از کودکی ام را برایم تداعی می کرد : همفری بوگارت و جان هیوستن و فیلم نوآر
Taken
کیم ، دختر 17 ساله یک مامور امنیتی سابق بنام برایان بر خلاف میل پدرش برای گردش به همراه یک دختر 19 ساله راهی پاریس می شوند ، همسر سابق ِ برایان ، او را بخاطر نگرانی اش از تنهایی دخترها در شهری همچون پاریس پارانویایی خطاب می کند . دخترها در همان بدو ورود به پاریس اسیر ِ باند بسیار مخوفی می شوند که که دخترهای مسافر و تنها را دزدیده ، معتاد کرده و بعد در اختیار خانه های فساد قرار می دهد . برایان با کمترین نشانه هایی که دارد راهی پاریس می شود وکیم را از دل ِ تباهی نجات می دهد . یک فیلم اکشن و بسیار بسیار جذاب که اجازه نفس کشیدن را حتی برای لحظه ای به شما نمی دهد
the mist
فیلمی بسیار عجیب : بر اثر یک آزمایش عجیب و شکافی در فضا هیولاهای خوفناک و خون آشام به شهری حمله می کنند . بیشتر زمان ِ فیلم در یک فروشگاه بزرگ می گذرد و به رفتار مردمی می پردازد که در آن پناه گرفته یا گرفتارشده اند . حالا این جماعت دیگر آن آدمهای متمدن ِ امروزی نیستند ، دو دسته شده اند و دسته ای به رهبری زنی دیوانه و مذهبی که مدعیست خدا این هیولا ها را فرستاده و باید هر روز یک نفر را قربانی کنند و دسته کوچکتر به رهبری مردی که در صدد راهی برای فرار از این مهلکه است . پایان فیلم بسیار غیر قابل پیش بینی و عجیب است و راستش هر چقدر هم که سعی کردم نتوانستم درکش کنم
... و تو به دنیا خواهی آمد
بازی اعداد با فصل ها رقصی به راه می اندازد و من به لبخندی اکتفا می کنم . من به زودی در زمانی که گذشته به دنیا خواهم آمد !
| لینک | چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور |

