برای تو می نویسم   

 هر کاری را زیر آفتاب وقتی ست
زمانی ست برای ولادت
و زمانی برای موت
زمانی برای دوختن
و زمانی برای شکافتن
زمانی برای گفتن
و زمانی برای سکوت

( کتاب جامعه - باب سوم )

امشب شب عجیبی ست ، فردای روز ننوشتنم ، یکسال و یکروز بعد . شب تولد میم هم هست ...

دوست ِ خوب و عزیزم ، دوستی که همیشه به این صفحه حالا متروک شده هنوز سر میزنی و برای من می نویسی که بنویس ! این کلمات را فقط و فقط برای تو یادداشت میکنم ، دوست خوب و عزیزی که گاهی اسمت را می دانم و گاهی نه ، فقط برای تو می نویسم در شبی که عجیب است و هیچ نقشه ای برای نوشتن نداشتم ... یکسال ننوشتم و تو یکسال برایم نوشتی بنویس ، آمدی ، در سکوت اینجا ، روی کلمات خاک گرفته این اتاق آبی همراهم بودی ، همراهم ماندی و گفتی که بنویسم ... برای تو می نویسم ...شب عجیبی ست ، سرد ،  سرمای درون ، سرمای بیرون ، کشنده ، پر از دوستی های جدا افتاده ، پر از حریق ِ یاد ها ، پر از خاطره های یک زندگی که انگار دارد آرام آرام تمام می شود ... دوست خوبم ، بارها از خودم پرسیدم که چرا نمی نویسم و جوابی نیافتم . شاید پیشتر ها ، از همان روزها که شعله ی این اتاق داشت آرام آرام خاموش می شد یاس به سراغم آمده بود . پیش خودم فکر میکردم یلاخره این آتشفشان دوباره زنده خواهد شد ...کاش میشد ، کاش میشد...

امروز داشتم به باغچه مون فکر میکردم ... به اون فلفل ها ...
به روز اولی که زمینو خراش دادیم و بذرو پاشیدیم و آب دادیم
به همه روزهایی که با شوق قد کشیدنشو تماشا میکردیم
انگار سهم تو و من از این زندگی به اندازه تکه ای زمین و کمی آرامش و امنیت هم نیست ... کاش فانتزی ها واقعی می شدند و ما جزیره خودمونو داشتیم دور از این سرزمین نفرین شده ی لعنتی با آدمهایی که روی همه چیز پا گذاشته اند
همیشه بیادت هستم . یاد تو و باغچه مون ، باغچه ای که دیگه نیست ...

پاییز دردهای کهنه مرا ، دردهای توی گنجه مانده و هزار قفل شده ی مرا باز میکند ، زخم های کهنه در پاییز با زخمهای تازه خوش و بش میکنند و من به انار سالهای دوری می نگرم که حالا ترک خورده و دانه هایش که پیش از این صدا میداد ، بیرون ریخته اند ، چه رازهای فاش شده ای ، نوری که از چشمم تو میرود فقط دردم را زیاد تر میکند و من خوب می دانم که این وسط پاییز کوچکترین گناهی ندارد . بهار با نشستن  یک کبوتر سفید کنار پنجره ام آغاز شد و من این را به فال نیک گرفتم اما تابستان خفاشی سیاه ناگهان خودش را به اتاقم پرتاب کرد و انگار با خودش دردهای تازه ای آورده بود ، پاییز باران دارد و موسم دوره ی دردهاست ، انار ِ ترک خورده ، انار شکسته ی مثل صاحبش بی صدا شده را سالها پیش به عشق فیلم هامون از چهار راه ولیعصر خریده بودم : " هامون انار کوچک خشک شده ای کف دست مهشید میگذارد و می خندد . بعد آن را برمی دارد و تکان میدهد . صدای به هم خوردن دانه های خشک انار . هامون : صدا میده ... " . پرده ی اتاق پاره شده ، این هم یک نشانه ی دیگر است ، مثل شکستن انار ، اینها یعنی کهنگی ، یعنی سپری شدن یک دوره ، یک زندگی ...

دوست خوب ، دوست نازنین ، امشب تلخ ِ تلخم ، این روزها تلخ ِ تلخم و شاید این همان علتی باشد برای ننوشتنم ، چرا که همیشه از تقسیم تلخی هایم با دیگران بیزار بوده ام ، همیشه خواسته ام دنیایی با کلماتم بسازم که خواندش حال چند نفر را خوب کند و حالا حال خودم هیچ خوب نیست ، معجزه ای نیست و این را روز به روز بیشتر باور میکنم ، اما با این همه ، با همه ی تلخی ها دوست ِ من ، اینکه یادم میکنی و هنوز به این اتاق ِ آبی خاموش ومتروک سر می زنی همچون گرمایی در یک شب ِ سرد معجزه آساست...

باید بروم ، برایت شعری از " حسین پناهی " می نویسم و همراه باقی کلمات به خانه ات می فرستم ، با تو بدرود نمیکنم به این امید که دیدارمان به همین نزدیکی ها باشد ، دوستت دارم ...

به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسو ی چند چراغ مهربان
وسایه های کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری ! از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سالهاست که مرده ام

برای تو : عروسک کوکی - یکتا - فاطمه - مریم - محدثه -  معین - نیلوفر - س ه - لی لی - سمیرا - لاله - لنا - سودی - آزاد - نسرین - فرانک - روژین - پری - سیما - دلنشین - رعنا و ... کیانا فاخته - سحر بهروزیان - علی کاظ  - لیلا  - مازیار - شاهدخت و ...

لینک
دوشنبه ٩ آبان ،۱۳٩٠ - کاوه کاویان پور

   مرغ دریایی باش   

امروز ، فردای روز ِ ننوشتنم است ، یکسال و یک روز بعد ! دارم فکر میکنم ، مدتهاست در حال فکر کردن به این موضوعم که باید چکار کنم؟ باید همه این یسال رو شرح بدم؟ مرور کنم؟ یا که نه ، از کنارش بگذرم؟

1

یکسال گذشته و هر کسی بگه اتفاقی نیوفتاده ، که چیزی در او تغییر نکرده ، بنظرم فاقد ارزش های انسانیه ، اون هم هنگامی که مرگ ، خودشو به زنده ترین شکل ممکن بهت نشون میده ، نه به تو که همه دنیا می بینند واپسین ثانیه های یک زندگی را...یک زندگی و بعد زندگی های بسیار ِ دیگر که در خیابان های کدر ِ همین شهر ِ خسته به آسانی تمام شد.

به آسانی ! آدمهایی کشتند ! به آسانی ...و آدمهایی مردند به آسانی ...و تو دانستی دنیا چقدر بیرحم است و کم نیستند نگهبانان ِ تاریکی و نادانی ...و در نخستین دیدار ، باور این " به آسانی " همه رویاپردازی هایت را از بین می برد و با این سوال بی پاسخ مواجه می شوی که چگونه می شود  در دنیایی که راه های عبور از دیوار ِ تعصب را هموار تر کرده ، مرزها گسسته شده و چشمها دیگر محدود نیست به دیوارهای بتونی ِ بلند ! که می دانی آن سو تر ، پرندگانی هستند آزاد ...چگونه می توانی انسانی را بزنی ، انسانی را بکشی ؟ و اینجاست که باید دوباره به سراغ شاهکار " تالکین " بروی و تریلوژی " فروانروای حلقه ها " را بخوانی یا ببینی و یقین پیدا کنی افسانه ها دروغ نمی گویند و " اورک ها و ارتش تاریکی و سارومان " هنوز هستند همانگونه که تالکین روایتشان کرده

2

زیبایی هنوز هست ، زیبایی و زیبا اندیشی را نمی توان کشت ، سازندگان انیمیشن های " پیکسار " زیبا اندیشند ، هنوز دنیا پر است از زیبا ترین نقاشی های خدا ، به عکس های طبیعت نگاه کن ؛ رنگها را نمی توان کشت ، قاره سبز سالهاست مرزهایش را گشوده ، نویسندگان می نویسند و نقاشها با رنگهاشان جادو میکنند ، آدمها هنوز آسمانی ترین " صدا " را از سازهایی دست ساز به گوش های دنیا می رسانند و انسان های دیگر با کلمات زیباترین داستان ها را روایت میکنند ، داستانهایی که در پرده جادویی جان می گیرند واینگونه " زیبایی " تکثیر میشود ...

3

سه روز پیش در صبحی که قرار بود تکراری باشد ، نامه ای همه چیز را تغییر داد ، فرستنده نامه  شاعر عاشقانه های من و تو بود ، کسی که در همین پنجره خیس ِ از باران بارها با ترانه هایش عشق بازی کرده بودیم و صدایش موسیقی متن یک عاشقانه ابدی بود . فرستنده نامه " شهیار قنبری " ست که زیباترین کلماتش را نثارم میکند و در پایان جمله ای که خیالم را راحت میکند : زیبایی ، ما را نجات خواهد داد ( جمله آغازین ِ فیلم هزار توی پن به کارگردانی گیلرمو دل تورو را بیاد بیاور : معصومیت دارای چنان قدرتی است که شرارت قادر به ایستادگی در برابر آن نیست )

4

همین روزها بدنیا می آیی ، 29 سال گذشته و حالا تو تجربه ای تازه از " بدنیا آمدن " داری ، تو حالا صاحب کودکی یک ساله ای ، برای زادروزت  " شهیارمان " سلام رساند و به همان سبک ِ همیشگی اش بوسه ای را در میان دستانش کاشت و بسویت پرتاب کرد ، تولدت مبارک

5

شب ها مادرم اینجاست ، میان خواب هایم راه می رود و همچون فرشته ها آواز می خواند ، شب ها مادرم میان رویاهایم پرسه میزند و حضور ِ همیشگی اش تمامی ِ تاریکی ِ شب را روشن میکند ، او را با همان کلمات همیشگی ش ، با سادگی و مهربانی ش می بینم و با او از همه چیز می گویم ، با هم به گلدان هایش سر میزنیم و دور خانه می چرخیم ، روزها مادرم نیست ، می رود و تمامی روز جای خالیش سرگردانم میکنم

6

همانطور که گفتم دنیا حالا حالا ها از انسانهای خلاق و زیبا خالی نمیشود ، پل استر آخرین رمانش " سانست پارک " را نوشته و به همین زودی ها نشر افق همزمان با نیویورک ( با کپی رایت ) چاپش میکند ، تونی اسکات  رابین هود ِ خودش را ساخته که بد هم در نیامده و " کیت بلانشت ِ زیبا حسابی دوست داشتنی اش کرده ، پدرو آلمادوار با آن " آغوش های شکسته " دیوانه وارش هست و رومن پولانسکی هم با " نویسنده در سایه ، شاعر ِ سینما " آنجلوپولوس " هم فیلم تازه اش که بخشی از سگانه دشت گریان است را ساخته و شهیار قنبری با مینی آلبومی زیبا بنام ریبورن ( نو نفس ) . دو کتاب ِ زیبای " آلیس " و " اگنس " از یودیت هرمان و پیتر اشتام ، هم هستند که نمیشد فراموششان کرد . لاست ، فرار از زندان و 24 ، نمیشد از اینها نگفت ، چه خاطره هایی که با شخصیت های این سریال های معرکه شکل نگرفت ، این سریال ها به بخشی از سالهای زندگی مان بدل شدند و در سالیان دیگر یاد آور دوران ِ خاصی از زندگی من خواهند بود ، جک شپرد ، بن لاینوس ، دزموند هیوم ، مایکل اسکافیلد ، سارا تانکردی و بلاخره جک باور...

7

از حوض ِ بی کاشی ِ و ماهی نبود ، حوضش از همان حوض های توی رویاهای من بود ، آبی فیروزه ای ، دور تا دورش گلدان های قد و نیمقد و خوش رنگ ِ شمعدانی و شب بو ، آب ِ داخلش زلال و ماهی هایش خوش رنگ و نامیرا...خطوط را نقاشی میکند و خنده هایش حالم را خوب میکند و با چشمهایش می توان زیباترین ترانه ها را سرود ، تو هم یکی از همان " زیبایی " های دنیایی ، پس این ترانه شهیار برای تو :  با تو بر می خیزم / غزلی می ریزم / پر پروازم را / از تو می آویزم / گریه اگر بگذارد / گریه اگر بگذارد / می برد تا دریا / ساز لب سوخته را / پر قویی بر آب / آخرین شعر مرا / گریه اگر بگذارد . گریه اگر بگذارد / با تو خواهم رقصید / با تو خواهم خندید / همه شعرم را / به تو خواهم بخشید / گریه اگر بگذارد / گریه اگر بگذارد / باز شو مثل سحر / از عبور از هر در / مرغ دریایی باش / خوش بخوانم از سر / گریه هم میگذرد / گریه هم میگذرد

 

لینک
شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩ - کاوه کاویان پور

   آلبوم عکس   

" آنچه در من نهفته دریایی ست / کی توان گفتنم باشد / با تو زین سهمگین طوفانی / کاش یارای گفتنم باشد "

عکسهاتو که نگاه می کنم ، تو چشمات ، خودمو می بینم ، نگاه تو ، توی عکس منو در خودش ثبت کرده و من همراه تو ، در چشم ِ تو و با توام ، بیرون از عکس اما از این خبر ها نیست ، حالا که نیستی ، حالا که رفتی ، باورهامو از دست دادم ، باور ِ اینکه هر چه باشه ، هر چه بشه مهم اینه که دوستم داری و هیچ کس ، هیچ گاه نمی تونه اینو ازم بگیره ، گفته بودم " دنیا ها را نابود خواهم کرد " و شاید تو یادت نباشد که برای توضیحش ارجاعت داده بودم به کدام کتاب ... عکسهای تو و من کنار هم و در آغوش هم ، با آن رنگ های غریب و خاطره ساز ، در باغی که برای آن ساعت خاص مال ِ ما بود ؛ تو و من...

عکسهای ما جز اینها قصه های دیگری هم با خودش دارد ، به جز ، من در چشمهای تو و رنگها و شاید طعم ها و حتی عطرها ، قصه با هم بودنمان را روایت می کنند ، با هم بودنمان را ... ثبت لحظه ای از زندگی دو تا آدم که در آن ساعت خاص ، از آن روزهای خاص چه زمزمه ها و عشق ها که میانشان درنگرفت ...

در این ساعت ِ شب ، در تنهایی اتاقم ، نشسته ام و محزون به خاطراتمان می اندیشم و آلبوم ِ قدیمی ورق می خورد و یاد ِ آن ترانه ای می افتم که  با هم می خواندیم و سراینده اش " مونا " را تحسین می کردیم : " امشبم میون این خاطره های سردم / بی رمق دنبال اون حادثه ای می گردم / که نفهمیدم کی و کجا تو رو ازم گرفت / دست ِ تو جدا شد و نگاهتو گم کردم " و این ترانه حالا بی تو ،  حدیث ِ نَفس همه قصه می شود

به سراغ عکس های دیگر می روم و فنجان های چای و سیگار ِ رژ مالیده شده در جا خاک سیگار و تو که روبرویم نشسته ای ظاهر می شود ، انگار موسیقیی هم بود و کتابهایی که خریده بودیم برای هم ...بعد تر در ماشینی که در کوچه ای خلوت پارک شده بود عکسهای دیگر ورق می خورند ، عکس دستهایت که دارند برایم کتاب را یادداشت می کنند : " اگر روزی از من بپرسند که چرا دوستش داشتی ؟ می گویم : چون او ( او ) بود و من ( من ) " و بعد عکسهای نیم رخ کلوز آپ از نیم رخ ِ تو که یادداشتم را می خوانی ...

داستان عکسها ادامه دارد ، در خیابانیم ، در ماشین ، در ترافیک ، کمی عقب تر داشتی دانشگاهت را نشانم می دادی و همه مسیر های رفت و آمد و شیطنت های آن دورانت را و داستان ِ درختی غمگینی را که در خیابانی به غایت کثیف ، تنها مانده بود و هر روز محکوم بود به دیدن ِ آن پل ِ زشت و آن منظره ِ کدر ...این ها را چشمهای تو دیده بود و ساخته بود و این چشمها ، چشمهایی که با یک منظره روزمره ، روزمره برخورد نکرده بود ، افسونم کرد ...من عاشق چشمهای خسته تو شدم ...

خانه هایی را نشانم داده بودی و از این اشتیاق ِ کشنده  گفته بودی که چقدر دوست داری درونشان را ببینی چرا که یقین داری چه داستانها و خاطره ها و نوستالژیایی در آن دیوار ها و پنجره های قدیمی موج نمی زند ... و این تو بودی ، دختری که من دوست داشتم ، دختری که شعر خواندن هایش نسیمی بود که در صورت ِ من می وزید

عکس دیگر ، تویی که برایم شعر می خوانی از شاعری که هر دو مجذوبش بودیم :

  "ستاره می چکید از آسمان ها /  جدال باد بود و بادبانها / به روی ماسه ها بر جا نهادیم / دو جای پیکر و بس داستان ها "

در عکس بعدی تو پشت میزی در بالکن ِ باغ نشسته ای و دو ظرف ِ غذا  درون ِ دو سینی ، روی میز است ، انگشتر عجیب و غریبی که همان روز با هم خریده بودیم در انگشتت جلوه به خصوصی دارد و دست ِ دیگرت روی میز انگار دارد با آن خودکار کذایی بازی میکند ، غذا می خوردیم و حرف میزدیم ، از داستانی به داستان دیگر ... و بعد آن تست ِ غریب که از پاسخم تاسف خوردی و بعد به این نتیجه رسیدی که این عجیب ترین پاسخی بود که می شد به آن داد ، پاسخی در آمده از ذهن آدمی که هم بن است هم جک !

دوباره در ماشینیم ، بغل یکدیگر ، انگار موهایمان در هم تنیده شده و ما را بهم گره زده ، انگار تنه هامان به هم وصل است ، چراغ آن دست خیابان در فریم بعدی قرمز می شود و ما راه می افتیم ... این آخرین عکس ِ آن روز است اما آخرین عکس با هم بودنمان نیست...فردا هم روز ِ خداست و روز ِ خدا روز ِ من و تو

در آینه ای ! تکیه داده ای به دیوار ، من تکیه داده ام به باد ! نیمی از صورتت را در آینه می بینم و نیم ِ دیگر را بی آینه ! لباس ِ زیبا و برازنده ای به تن کرده ای و لختی ِ شانه هایت معصوم ترت کرده ، موهای بلندت پخش شده اند اطراف صورت و شانه ها و نگاهت غمگین به گوشه ای گنگ دوخته شده ...

چشمهایت را به من دوخته ای ، این عکس ِ دیگری ست ، چشمهایت را به من دوخته ای و بس داستانهاست در چشمان ِ تو ...یاد ِ آن جمله روزهای اول ِ قصه می افتم : " حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست . خداوند در هر حضوری رازی پنهان کرده برای کمال ِ ما . خوش آن روزی که دریابیم راز ِ این حضور را . " ... و تو چشمانت را به من دوخته ای و راز ِ حضور تو ، راز ِ آن چشمهای غمگین ، آن صدای حزن آلود ، روز ِ خوش را از من می گیرد . در ذهنم ترانه " کاش اینجا بودی " پینک فلوید مرور می شود و  به جای تو خالی می رسم که جایی شنیده بودم

باهمیم ، دستهایت را از پشت دور گردنم انداخته ای و نیمی از صورتت را موهایت پوشانده ، برگشته ام که نگاهت کنم ، تو به دوربین خیره شده ای و نگاه ِ بسیار آرام و مهربانی داری ، عکس  سیاه و سفید است و حس و حال غریبی دارد ، از آن عکس هاست که اگر غریبه ای ببیند بی شک می خواهد سرنوشت ِ آدمهای توی عکس را بداند ، تو و من را ! اینکه حالا هر یک کجایند و چه می کنند و بر سر عشقشان چه آمده . گفتم عشق ، چرا که عاشقیت از سر و روی این عکس می بارد ، عاشقیت و یک حس ِ خیلی غریب که بوی جدایی می دهد ، دست ِ تو روی شانه من با تاکید ، نگاه برگشته من به تو ، آن هم با چه مهری ...خدایا ...این آخرین عکس ِ با هم بودنمان است ، آخرین لحظه هایی که تو را دیدم...

باورم نمی شود که نیستی ، هنوز باورم نمی شود رفته ای و با هم نیستیم ، عکس ها هستند و خیلی نشانه های دیگر ، شعرها و فیلم ها و کتابها ، عطرها و کوچه خیابانهایی که با هم می پیمودیم ، بدتر از همه اینها مهربانی هایت ، مهربانی هایت... صدای آرامت که می گفتی تکرار کنم با توام و برای تو ام و مال تو ام و ....

هر دوتامون " هامون باز " های قهاری بودیم  پس عجیب نیست که دست ِ خودم نباشد این دیالوگ ِ هامون یادم بیاید که : " واقعا این جوریه ؟ یعنی همه اون زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، همه ، دروغ بود ؟ " و بعد هم چرا نباید این شعر ِ فروغ به ذهنم بیاید که " چه مهربان بودی ای یار ! چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی " و این تو بودی که با صدای خواستنی ات این را برایم می خواندی . با این همه ، با اینکه باور هایم دارند یکی یکی رنگ می بازند نمی خواهم باور کنم که دروغ بود ، می خواهم هنوز ، تا آخرین لحظه ، آخرین فرصت ، واپسین رمق ،  آن جمله آخرت را باور کنم که " یادت نره هر وقت داری به من فکر می کنی شک نکنی که من هم لحظه هایی دارم از همین جنس ... لحظه هایی که با فکر ِ تو می گذره "

شب است هنوز و در آسمان ، ستاره ای نگهبان ِ من و تو نبود ، بختی نبود . شب ماند و آلبوم عکس ها...

لینک
پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور

   بازگشت   

دوست خوب و صبورم ، باید ببخشی که برای مدتی طولانی ، آنقدر که در عمر چند ساله " بارون پشت شیشه ها " بی سابقه بود ، چند ماهی غیبتی پر سوال داشتم ... سیر حوادثی که پشت سر هم اتفاق افتاد آنقدر عجیب ، طاقت فرسا و سرگیجه آور بود که چاره ای جز دوری برایم نماند ...حالا آمده ام تا دلتنگی این چند ماهه ام را برایت بگویم ، اینکه اول از همه دلم برای تو تنگ ِ تنگ بود . دوست خوبم ، از ابتدای " بارون ِ پشت شیشه ها " ماهی نبود که دیداری با هم نداشته باشیم اما دنیا چرخید و بازی هایی ساز کرد که چهار ماه از هم جدا افتادیم ...چهار ماهی که پر از دلتنگی بود و جدایی و درد...از تو که در تمام این مدت باز هم آمدی و در سکوت ِ من ، کنارم نشستی و بارون ِ پشت ِ شیشه ها را تماشا کردی ، مرا از یاد نبردی و دلتنگیت رو با من در میان گذاشتی، از اینکه خواستی دوباره بیایم و اینجا ، در همین اتاق ِ پر خاطره قدیمی ، چراغ را دوباره روشن کنم و دوباره کنار هم در شب های بارانی پاییز بنشینیم و بساط چای و موسیقی و چشم انداز ، خاطره بازی و فیلم و عاشقانه ها را بار دیگر ساز کنیم سپاسگذارم... امشب با این شعر " نصرت رحمانی " چراغ را روشن می کنم و چشم انتظارتان می مانم ...

رعد است و برق

باران سر شکیب ندارد

چون تازیانه کمر راه

در هم شکسته است

شب پیر و خسته است

وقتی که می روی

قفلی به در مبند

شاید اتاق کوچک من

امشب پناهگاهی گردد

یاران گمشده باز آیند

و باز شعله در اجاق بخندد

شعری و خنده ای و گپی

امید تازه ، روی کومه به پا شد

لینک
پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور

   از همه تنها تر   

دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زیرِ باران / آخرین شاعر پرید و دود شد ، شعرش از هر دشنه ای آویزان / شاپرک افتاده در جوهردان ، یاسِ بی سر، وقفِ مرهم گاه ..."شهیار قنبری"

داستان

دیگر وقتی نمانده...تو نشسته ای و دست روی دست گذاشته ای و به دور دستهایی در ذهنت می نگری ، به پادشاهی از قصه های پریان که دخترکی بر علیه او شورید و ...و آخر قصه را تو تمام می کنی ، پادشاه یک دل نه صد دل عاشق دخترک شورشی شد . پادشاه ، جوان بود و برنا ، کم حوصله و البته زورگو اما بگذار صادقانه بگویم ستمگر نبود...دخترک سرکش ، وحشی ، با موهای بلند ، با خنده های بلند تر ، جسور و دلربا ...بیا داستانت را تحویل بگیر...دیگر وقتی نمانده و تو داری دست رو دست میگذاری و خیال بافی میکنی...مرشد و مارگاریتا را با لاست در می آمیزی و با بازی های زمانی و مکانی قهرمانان ساخته ذهنت را از این سو به آن سو می بری ، همچون گلبرگی اسیر ِ دست ِ باد...

خانه قدیمی

یادداشت های قدیمی، عکسهای قدیمی ، نوستالژیای دیگر از راه می رسد و سفر در زمان داستان تازه ای سر میکند ، سروده ای که گاه لبخندی بر لبت می نشانند و گاه آهی میکشی از سر ِ بغض...آن روزهای مرطوب ِ دور ِ گذشته...خانه ای با حیاطی دلباز و بزرگ که به دو باغچه تقسیم شده بود ، گلها و درختچه ها ، سیب ِ ترش و توت فرنگی ، حتی هندوانه...گل های رز و شب بو و پیچکی که تمامی دیوار را پوشانده بود...روی تراس بزرگ ، همیشه تختی بود و فرشی پهن که میشد بساط دور ِ همی عصر های تابستان را تا شب رویش فراهم کرد ، کوکوی سبزی یا هنوانه های قاچ قاچ شده سرخ ... سایه های روی دیوار که البته در شب های زمستان ترسناک می نمود ، صدای رقص و پیچش ِ برگهای بی امان مانده از هجوم ِ باد ، نسیمی خنک که مستت می کرد وقتی بوی شب بویی ، گل ِ سرخی ، یاسی را برایت آشنا می ساخت ، وای چه رنگ هایی ، چه سر مستی هایی...

دشت ِ باز

به تازگی جایی دیگر کشف کرده ام که پناهگاهی باشد برای خستگی ها . اسمش را گذاشته ام : " دشت ِ باز " از میان کوره راهی تنگ که دو طرفش در محاصره درختان و بوته های تمشک و گل های وحشی ست می روی و می روی و با درختهایی می رسی حماسی ، بلند تر از بلند ، آنقدر بلند که انتهایش در ابرها گم شده و تو می پنداری شاید که نردبانی باشد برای دست یابی به آسمان...و بعد دشت ِ باز و وسیعی پیش رویت قرار گرفته که پر است از گلهای وحشی ِ زرد که تا چشم کار میکند ادامه دارد و تو را در راز ها و جادوهایش غرق میکند . در آنجا بو ها توصیف ناپذیرند ، بوی قدرتمند ِ خاک ، سبزه ، علف ، گل ، بوی جانوران ِ بومی و...این بو ها رنگ هایی می سازند و این بوها انرژی هایی دارند که تو را آرام می کند...به دشت باز بیا...به دشت ِ من

خونه خالی

"خونه خالی ، خونه غمگین ، خونه سوت و کور ِ  بی تو ، رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دور ِ بی تو"                         

  شنیدن صدا و تصنیف های " مرجان " مرا یاد کودکی هایم می اندازد ، نوارهای قدیمی مادرم ، آلبوم " شوخ " مرجان که من عاشقش بودم و به نظرم از همه خواننده های آن دوران زیبا تر می آمد ، عکس مرجان دست به کمر پشت جلد نوار بود و کارم که نداشتی جدا از نوار قصه های محبوبم ؛ امیر ارسلان نامدار،  پینوکیو ، پلنگ صورتی ، زورو ، گرگ بد گنده و...فقط و فقط این یکی را گوش می کردم ... حالا با ترانه " خونه خالی " نه تنها همه آن روزهای خوب ِ کودکی که " غم بود اما کم بود " برایم تداعی میشود که مضمون ِ این ترانه نیز اشکم را در می آورد ، جای خالی مادر ، کسی که رفته و بازگشتی دیگر در کار نیست ، خانه را به جایی سوت و کور بدل کرده ، خانه ای غمگین...

پانوشت : این روزها ، روزهای نوشتنم نیست ، روزهای خوبی نیست ، بر من ببخشایید

لینک
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور

   غیبت ِ عشقه که ما رو میکشه   

بهار و عطر همیشگی بهار نارنجش ، نسیم ِ خواب آور و ظهر های پر پرنده و درخت های سبزش ، بهار و کنار پنجره به یک ناکجا خیره ماندهایش ، بهار و چای و سیگار و موسیقی ِ جاری در فضا ، بهار و عاشقانه های دل انگیزش ...بهار و یک جای خالی ...که کاش بودی ، کاش مانده بودی و بهاری دیگر ما را به بودنت مهمان می کردی...بهار و ظهر های پر از سایه و نور در مستی ِ سکر آور ِ عطر قهوه ِ کافه نادری در حالیکه هیچ کار نداری و فقط لحظه را روی کاغذ ِ ذهنت نقاشی می کنی ، خاطره ای می سازی و بهاری که بام تا شام نغمه ای می شود در ذهنت به نجوا...

و بعد آدمها را به تماشا می ایستی و حسرتی که کاش همه با هم مهربان بودند در این مهمانی ِ کوتاهی که به اشتباه ابدی اش می پندارند ...دلتنگ که می شوی به دریا برو ، به درخت سفر کن ، گیاهی را نوازش کن و دستهایت را در خاک فرو ببر ، دلتنگ که می شوی آبی آسمان را مهمان ِ نگاهت کن و ببین ببین که ضیافتی ست این جهان برای دوست داشتن و دیگر هیچ...

در بهار ، دفتر های قدیمی ، پر از یاد داشت های پر شور ِ سالیان دورت را دوره کن ، لحظه های ناب ِ عزیزانت را ، آنها که حالا خاطره شده اند می بینی و لبخندی و حسرتی ...خوب نقاشی شان کرده ای ، آنها انگار با همان رفتار ها و کلماتی که میگفتند از لابلای دفتر های رنگ و رو رفته قدیمی ، از میان عکس هایی که ثبت ِ لحظه ای از زندگی هستند جان می گیرند و با تو حرف می زنند ... دلتنگ کننده است نبودنشان ...اما تو به این دل خوش دار که با تواند و در تو ، چون روی جاری در پهنای زندگی ات و تو نیز روزی به آخر می رسی از پس ِ فردا....یادداشت کن ، یادداشت کن و مهر بورز

بهار فصل عاشق شدن است و تو سوار بر قطار ، قطاری که می بردت ، شهرهای سبز ِ کشوری که دلت آنجاست ، مونیخ ، برمن ، هانوفر...شهر به شهر ، ایستگاه به ایستگاه ، در بهار و درخت ها و رودخانه ای که پشت ِ جنگل ِ خانه مان است ، بوسه های روی پل به ساعت ِ قدم زدن ِ شبانه ، سیگار های دو نفره ، هامبورگ و مرغان دریایی اش ، خانه ما ، کوچک و دنج و دور از همه دنیا ، روی صندلی نانویی ، روی کاناپه ، چای و فلسفه ، نه مگر در مهد فلسفه نفس میکشیم ، در آلمان ، قطار ، تصاویر را حرکت می دهد و شما  را به جاده ای سر سبز ، روی دوچرخه هایتان پرتاب میکند ، رکاب بزن ، بیا و رکاب بزن تا گیسوانت در باد به پرواز در آیند ...این شاید آخرین بهار ِ همه دنیا باشد...بیا و رکاب بزن...ساعتی بعد به مونیخ پرواز کن ، آلیانز آره نا در شکوه ِ ابدی اش تو را به سمت خود می خواند و جالب تر از همه تو هستی که از شالکه دست میکشی و تا به خودت آمده ای در لباس ِ بایرن سرود می خوانی و پرچم می رقصانی . گیلاس های آخر شب با رو اندازی از بهار ما را مست خواهد کرد...در ایستگاه منتظرم باش

... بیا بیا / که نگارت شوم بیا / که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را / بیا بیا / به زیارت شوم بیا / به زیارت شوم چو خسته پایم و آه / همای اوج سعادت به دام ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد / حباب وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد / به نا امیدی از این در مرو بزن فالی / بود که قرعه دولت به نام ما افتد ...

و بهار اینچنین ادامه می یابد ، با شنیدن هر روزه این تصنیف ، باران های کوتاه و رقص ِ نور آفتاب ، برگ های سبز ِ خیس ، آوازخوانی پرنده ها ، دلتنگی ها و بی قراری های وقت و بی وقت ، مستی ِ عطر بهار نارنج در ظهر های بلوار ِ آن شهر ِ گمشده ، در اشک های شبانه و خیره ماندن به عکس ِ روی دیوار... 

لینک
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸ - کاوه کاویان پور

   چه سر سبز بود دره من   

عیده و امسال عیدی ندارم / گذاشتی رفتی عزیزم ، من بی قرارم / عیده و امسال تنهای تنهام / به جای عیدی عزیزم ، من تو رو    می خوام / از وقتی رفتی ، غمگینه خونه / گریه م می گیره با هر بهونه / رفتی و موندم با اینهمه درد / هرگز نمیشه فراموشت کرد / اگر چه نیستی ، یاد ِ تو اینجاست ...

مادرم                                                                                                                                             خوابم یا بیدار ؟ تو این روزا ، تو این روزای سراسر مه گرفته و پر اوهام مدام اینو از خودم می پرسم ، شبا خوابم نمی بره و تموم این یه سال ، تموم سالهای زندگیم ، مادرم ...مادرم برام تداعی میشن ... گاهی هنوز تو خونه صداشو می شنوم و بر می گردم و جز تنهایی خودم هیچ چیز نیست ... عکس های مادر منو به گریه می اندازن و مثل " هامون " دس می کشم رو صورتش و با بغض میگم : آخ... مادر...مادر... نمی تونم باور کنم که نیست و هنوز کابوس اون چند روز وحشتناک آخر ، دردهاش و سختی هایی که کشید و صبوری هایی که کرد و سرانجامی نداشت داغونم میکنه ، داره بهار می رسه و با اینکه همیشه عاشق بهارم اما یجورایی از اومدنش خوشحال نیستم ، این اولین بهار بی مادره ...مادری که همیشه عاشق نوروز بود و همه جزئیات مراسمش ، دور هم جمع شدن هنگام تحویل سال و سفره هفت سین و مهمانداری...مادری که باید تو این روزا مثل هر سال تو خیابون مشغول خرید بود و وقتی به خانه می آمد دستش پر از ساک های خرید بود و ماهی و گل و پاکت های ریز و درشت...جاش تو این خونه خالیه و وقت ِ آمدن بهار ، وقت گل دادن ، وقت شکوفه ها ، وقت ِ چلچله خوانی و آسمان ِ یکدست آبی و باران های کوتاه ِ بهاری ، وقت ِ عطر بهار نارنج و همه وقت ِ این بهار جاش خالیه و خالیه و خالیه...

لحظه ای آسمان تو بنگر 

من 10 سال از زندگیمو عاشق ِ یه نفر بودم ، ده سالی که توام بود با ندانم کاری هایی از جانبِ خودم ...

" گذشتم از او / به خیره سری / گرفته ره ِ مه دگری / کنون چه کنم با خطای دلم ..."  آدم نمی دونه ، 10 سال تنهاییشو ، یعنی نمی تونه با کسی قسمت کنه . نمی تونی برا کسی توضیح بدی . که با یاد یک مقوله عاشقانه در آدم چی می گذره و چه جوری منجر به بیرون ریختن میشه

(مستند آرامش با دیازپام ده - محسن نامجو )

هنوز عاشقم و دردهایم را کلمه می کنم ، همه چیز در گذره و لحظه ها بسیار بی دوام ... آدمها میان و بعد ناپدید میشن و تو می مونی و یک مشت خاطره که تا به واپسین لحظه زندگی با تو و در تو می مونه ... /  مرغ ِ شیدا بیا بیا /  شاهد ناله حزینم شو /  با نوایی به روز و شب /  هم صدای دل ِ غمینم شو /  ای صبا گر شنیده ای /  داغ ِ قلب ِ شکسته ام امشب /  با پیامی به او رسان /  رهگزار دل ِ حزینم شو / لحظه ای آسمان تو بنگر /  چهره ارغوانی ام /  با غم ِ عشق ِ او خزان شد / نوبهار جوانی ام

همیشه خواب ِ تو دیدن ، دلیل ِ بودن ِ من بود

به خوابم می آیی و من بیدار شدن را هیچ دوست ندارم آن هنگام که خواب ، تصویر تو را برایم می آورد ... تو را می بینم که در خانه باغی دلباز نشسته ای و سپید پوشیده ای و از آن سوی خطوط تلفن با من حرف می زنی . خودم را می بینم که جایی عجیب و غریب ، از شنیدن صدایت ، دستپاچه ، عاشق ، بی قرار ، جایی پر از مترو های عجیب و غریب ِ سر باز ، که گاه به آسمان می روند و گاه زیر زمین ...می دوم و می گویم هر طور شده خودم را می رسانم ... جایی دیگر میان چند آشنای دور که حالا به غریبه می آیند نشسته ام . انگار زمان ِ گذشته ایست . در حال روایت خاطره ای هستم که در آن مکان شکل گرفته ، خاطره ای عاشقانه ... جایی هستیم در یک کلبه تابستانی در یک خانه باغ ... چشم انداز ِ اطراف پر از درخت و گل . تصویر درخشان ِ تو حالا این بار با خاطره ای میان خوابم جان می گیرد ، یک جور خواب در خواب ! دشوار است ...دل کندن از تو حتا اگر در خواب ... " باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم ، تو رو خواب می دیدم "

تو معصومانه بد بودی

بخت یاری می کنه و دوباره بساط ِ شب ِ عاشقان ِ به قول زری " با دل " با شروز و کازِ مهربان جور میشه ، مستی می کنیم و کاز ما را می برد به مهمانی ِ شعر هایش و پیاله دور دگر می زند و این بار در راه " قدغن " شهیار قنبری را می خوانیم و عیش می کنیم همشه جمع شدنمان دور هم پر است از الهام بخشی و تاثیر گذاری و حس های عجیب و خوب ، همیشه می نوشیم و شعر می خوانیم و موسیقی های متنوع و بحث های داغی که می شود از آنها دستمایه هایی پیدا کرد برای خلقی دوباره ، شعری ، یادداشتی ، دلنوشتی ، موسیقیی با حتی فیلم نامه ای...عنوان تو معصومانه بد بودی هم محصول همان شب است ، به ترانه ای گوش سپردیم و هر سه با این جمله اش حسابی غرق شدیم ... شام مهتاب داریوش را و تقدیر شادمهر را زمزمه کردیم و شبی بود همه بیدار...

سینما شب

اما سینما ، یک ماه شاید شد که طرف فیلم نرفتم . حالم هیچ خوش نبود ، دو هفته اش را که در بستر بیماری بودم و رادنی ِ مهربان دورم می چرخید . فیلم دیدنم بعد این مدت با مستند ِ " آرامش با دیازپام ده " و " چند کیلو خرما برای مراسم تدفین " هر دو از سامان سالور شروع شد . اولیش که مستند زندگی محسن نامجو ست و دومی یک فیلم شاهکار که برنده شیر طلایی ونیز هم شده و به جرات می توان گفت یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینمای ایران است

Wall.E انیمیشن بسیار زیبای کمپانی پیکسار ، یک عاشقانه لطیف و پر محتوا و جذاب از عاشقیت دو ربات در زمینی که دیگر جایی برای عشق ورزیدن ندارد ، از دیدنش بسیار لذت بردم

Love in the time of choleraاقتباس از رمان " عشق ِ سالهای وبا " جناب ِ مارکز که حقیقتش منو چندان جذب نکرد ، از خاویر باردم هم هیچ خوشم نمی آید و ظاهرا فیلم انتقاد منتقدان را هم به همراه داشت

Modiglianiاین فیلم را مدتهای زیادی بود که می خواستم ببینم و تنبلی می کردم ، چندان به اندی گارسیا علاقه ندارم و یکی از دلایل ندیدنم هم همین بود اما بلاخره به سفارش و پیگیری و اصرار بی حد یک دوست ِ نقاش به مهمانی آمادئو مودیلیانی رفتم و از آشنایی با این هنرمند دوست داشتنی بسیار لذت بردم ، داستان زندگی این نقاش ایتالیایی بسیار غم انگیز است و فیلم هم بسیار بسیار خوش ساخت بود و شاعرانه...از اندی گارسیا هم خوشم آمد ! در فیلم یک سکانس شاهکار هم هست که آقای مودیلیانی به کافه ای می رود و مشغول باده گساری می شود و بعد از فرو دادن هر شات با انگشت اشاره و حالتی ملتمسانه درخواست یک شات دیگر میکند...

Hide & seek فیلم " قایم موشک " را کاملا اتفاقی دیدم ، فیلمی معمایی که در مورد افراد چند شخصیتی ست ... آقای دنیرو هم مثل همیشه خوش درخشیده و نقشی متفاوت در این فیلم داشته

Thr readerاین هم فیلم اسکاری ِ محبوب ِ من . اسکارش را کیت وینسلت به عنوان بهترین بازیگر ِ زن امسال دریافت کرد بخاطر نقش یک زن ِ درون گرا ، مرموز و مغرور به نام " هانا اشمیتز "  که با پسری بسیار کوچک تر از خودش رابطه ای عاشقانه بر قرار می کند و ... سالها بعد پسر به شکلی اتفاقی شاهد محاکمه او به جرم ِ نازی بودن و باز نکردن در ِ زندان ِ آتش گرفته ِ یهودیان است . وقایع فیلم در آلمان می گذرد و فیلم به صورت فلاش بک به زمان ِ عاشقیت این دو در دوره حکومت رایش سوم و بازگشت به زمان حال ادامه می یابد . در مورد این فیلم باید بگم 3 شب پیاپی به تماشاش گذشت :  تو تاریکی ، سیگار می کشم و اشکام می غلته پایین... همینه ...زندگیه ، زمانی که گذشته هیچ وقتی بر نمی گرده . قصه این فیلم همینو میگه ...

Slumdog millionarisاین هم برنده 5 جایزه امسال آکادمی اسکار که داستانش در هند و با بازیگران هندی می گذرد و داستان عشق ، تقدیر و معجزه است و کارگردان یعنی آقای دنی بویل به سینمای هند درس داده که می توان با بازیگران هندی ، یک داستان هندی و در خود ِ هند فیلمی ساخت که همچون فیلم های هندی آبکی ، بی مایه ، کپی برداری و ... نباشد

Body of liesاین هم فیلمی که بخاطر بازی ِ گلشیفته در کنار لئوناردو دی کاپریو نزد همه مردم ایران معروف شده . به کارگردانی ریدلی اسکات.جاسوس و جاسوس بازی ، طالبان ، تروریسم و ... گلشیفته در نقش یک پرستار ِ اردنی - ایرانی که دل ِ آقای دی کاپریو را برده

Lost و سرانجام من هم به جمع بینندگان این سریال پر از راز و رمز پیوستم و فعلا روزی چهار تا شش قسمتش را می بینم و کم کم دارم با شخصیت هایش بیشتر آشنا می شوم و گام به گام همراه بقیه به دنیای پر اسرار جزیره پا می گذارم

بهاریه                                                                                                                                           چند روز دیگر بهار میرسد و من به سراغ سنت هایم خواهم رفت :  خرید ویژه نامه های مجلات محبوبم، قدم زدن در هوای سبک ِ بهار و سوزاندن عود و گوش سپردن به یک موسیقی سرخپوستی ...اینها سنت های نوروزی من هستند . دو کتاب دیگر از پل استر توسط انتشارات افق ترجمه و چاپ شده که گذاشته ام برای روزهای نوروز بخوانمشان " موسیقی شانس " و داستانهای واقعی از زندگی امریکایی " . بهار از راه می رسد و باز عطر بهار نارنج خواهد بردم به خاطرات بهاران دور ، بهاران گمشده و باز شمعدانی هایم خوش رنگ ِ خوش رنگ ، باز عطر چای ِ تازه دم و تماشای آبی آسمان و بلعیدن هوای سبک ، باز گفتگوهای داغ ِ داغ و لذت بخش و سیگار ، باز دلتنگی های بی سبب ، باز هوای دو نفره و یک مسیر ِ منتظر ...بهار از راه  می رسد و پرندگان باز خواهند خواند و من به مادرم خواهم اندیشید و جایش را بسیار خالی خواهم کرد که همواره عاشق بهار بود... مادرم بهار ِ تو مبارک...

پانوشت : عنوانی را که برای این پست در نظر گرفته ام نام فیلمی ست محصول 1941 از جان فورد. برایم بیان کننده روزگاری ست از کف رفته ، روزگاری که به خاطرات پیوسته و افسوس ...و تو ای خواننده عزیز و همیشگی و وفادار بهترین بهار را برایت آرزو می کنم ، بهاری پر از عشق، شادی و تندرستی...بهاران خجسته باد

لینک
سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور

   مادر بی تو تنها و غریبم   

مادرم مُرد ، در حالی که لبخندی به لب داشت . مرگ نتوانسته بود لبخند ِ قشنگ او را با خود ببرد
کریستین بوبن
مرگ
مادرم مُرد... حالا من اینجا نشسته ام و جز نوشتن هیچ کار دیگری بلد نیستم ، ترانه ای در ذهنم زمزمه می کنم و به آهستگی می گریم ، دستان مادرم یخ زده بود و هیچ کلمه ای دیگر از لبانش جاری نمی شد . این نخستین ملاقات من با مرگ بود . مادرم دیگر نمی توانست صدایم کند و درد هایش را با من قسمت نماید . مرگ ِ او پایان درد هایش بود و من او را می دیدم که همچون همیشه به آرامی ، آرام تر از همیشه خفته است . هیچگاه صورت مادرم را به آرامشی که هنگام مرگ داشت ندیده بودم . با این همه اما به خودم حق می دهم که برای نبودنش ، ندیدنش و برای دلتنگ شدن برایش ، مویه کنم...
تصاویر
او را به یاد می آورم آن هنگام که زن ِ جوانی بود و بعد تصاویر مراحل بعدی زندگی اش – زندگی مشترک و
خانوادگی مان را به تصاویر جوانی اش وصل می کنم ، گپ و گفت های خانوادگی ، غذا خوردن ها با آن دستپخت ِ
بی نظیرش ، فیلم دیدن ها ، نگرانی ها و شادی های یک خانه ، حتا فوتبال دیدن هامان... یک تدوین ِ آماتور گونه که حاصلش تنها زندگی انسانی ست که رخت از این دنیا بر بسته ؛ مادر ِ من ...
آخرین شب
شب ِ قبل از رفتن مادرم همراه بود با درد های شدیدی که تا به صبح ادامه یافت ، بیماری با همه توانش بدن مادرم را
در می نوردید و از من کاری ساخته نبود ، داروهای آرام بخش تاثیری نمی کردند و شب را انگار پایانی نبود ، حالا درد ها برای همیشه پایان یافته و مادرم به آرامش رسیده ، این بزرگ ترین تسلای من برای فقدان ِ مادر است ...
رویا
در رویای ِ بیداری ام صبح ِ دلپذیری را به یاد آوردم در جایی کیلومترها دور تر از شهر ، خانه ای بالای کوه ، ما گاهی به آنجا می رفتیم و صبح پر بود از عطر علف هایی که شبنم رویشان نشسته و نسیمی که رایحه آنها را به همراه شکوفه های سپید درختان گوجه سبز به آغوش ما می فرستاد و بعد بوی نان ِ تازه از نانوایی پایین روستا ... بعد تر مادرم ما را برمی داشت و در میان آن همه سر سبزی گردشی سراسر از شادی و آرامش می کردیم ...
نیکی
دوستان ِ مادرم او را " نیکی " صدا می کردند ، همان دوستانی که در تمامی یک سال گذشته ، درست از آغاز بیماری او ، لحظه ای ما را تنها نگذاشتند ، نیکی بهترین هدیه ای بود که او تا به واپسین لحظه عمرش در اطرافش می دید. مادرم خوشبخت بود که این همه دوست و یار ِ وفادار داشت . دوستانی که در واپسین وداع ، هنگام خاکسپاری ، سوگوار و پریشان برای " نیکی " شان اشک ها ریختند ...
هم بغض
تصویر روشن و غم انگیز و پراهمیتی از او برایم از میان هزاران هزار خاطره خود نمایی می کند ، تصویری که شاید به ظاهر پیش پا افتاده به نظر بیاید اما برای ِ من یکی از درخشان ترین ها و البته غم انگیز ترین هاست : آلمان ِ تیم محبوب ِ ابدی ام در نیمه نهایی جام جهانی 2008 بازی را به شکلی دراماتیک و غیر منتظره در ثانیه های پایانی به ایتالیا واگذارمی کند ... من نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم ، مادر بخاطر عشق ِ من به آلمان ، همپای من می گرید....
خانه
در خانه پرسه می زنم و بی اختیار دنبال مادرم می گردم ، در جستجوی آخرین نگاهش ، آخرین کلمه ای که گفت ، واپسین حرفی که قبل از آغاز درد هایش به من زد می گردم . به روزهای ِ خوش خیالی ِ اینکه شیمی درمانی ِ لعنتی تمام شده و مادر بهبود می یابد فکر میکنم ، قول ِ اینکه او را به محض بازیافت توانش به مسافرت ببرم و همه و همه لحظات ِ این یک سال که نیمی اش در خانه و نیمی اش در بیمارستان سپری گشت. به تمام ساعاتی که در بیمارستان سپری می گشت. در خانه پرسه می زنم و هر گوشه و کنار ، ردی ، نشانه ای از او می یابم ... مادرم را اما دیگر نمی توانم ببینم جز درعکس ها و صدایش را نمی توانم دیگر هرگز بشنوم جز زمزمه ای در رویا هایم . در خانه پرسه می زنم...
غریبانه
همه خانه پر است از یادگار های او ، وسایل شخصی اش : یادداشت هایش ، مجله جدول هایی که با دست خطش حل شده ، گلدان ِ گل بامبو که صبح به صبح نازشان می داد : خوشگلای من ... لباس هایش پر ِ عطر ِ تن اوست هنوز ،
کریستین دیورش را برداشته ام و روزی هزار بار می بویمش ، گردنبندی که همیشه گردنش بود و حلقه اش ، تحمل دیدن هزاران هزار خاطره ای که دور و برم ریخته و هر روز جلوی چشمم است طاقت فرساست ...
اشک ها
در سکوت ِ اولین شبی که مادر برای همیشه رفته و مه تمامی شهر را پر کرده نشسته ام و یادداشت می نویسم و با این بخش از ترانه " گل ِ سر" محسن چاووشی اشک می ریزم : (( گلهای یاس ِ تو باغچه ، غروبا بونه می گیرن ، همشون یه عهدی بستن ، سر خاک ِ تو بمیرن ، قاب ِ عکست سرد خالی ، آخرین خنده مادر ، گل ِ سر ، یه یادگاری ، ولی با گلای پرپر...)) و صدای کویتی پور که می خواند (( یاران چه غریبانه ، رفتند از این خانه ، هم سوخته شمع ِ ما هم سوخته پروانه )) و بعد برای ساعت های طولانی ، تا خود صبح ترانه بی نظیر " مادر " با اجرای حبیب و محمد را تماشا و گوش می کنم و می گذارم اشک هایم به اندازه تمامی دنیا ببارد
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالی ام بی تو چه سرده
مادر، مادر ِ خوب و قشنگم
بدون تو دل ِ من پُر ِ درده
فضای خونه بی بوی ِ تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر... مادر...
هنوزم تو دلم ، تموم ِ قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل ِ ، قدیما ، نمی خونه
مادر، مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست، تو بخواب امیدم
مادر ... مادر
مادر ... مادر
...
مادر ... بی تو تنها و غریبم
اتاق خالی ام بی تو چه سرده
مادر ، مادر ِ خوب و قشنگم
بدون تو دل ِ من پُر ِ درده
فضای خونه بی بوی تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر ...
مادر ...
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه شعر آشتی مثه
قدیما
نمی خونه
مادر ...
مادر ...
شبا با صدای لالایی های تو
خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست
تو بخواب امیدم
مادر ...
مادر ...
این یادداشت تقدیم به پدرم که اسوه شکیبایی و صبوری ست
و با سپاس بیکران از دوستانم که در این روزهای تلخ تر از تلخ تنهایم نگذاشتند
لینک
یکشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور

   یه بی قرارم ...   

وقتی بچه بودم ، بر شانه های پدرم می نشستم و با هم به خیابان های بزرگ می رفتیم . آن روز ها گُستره ی ِ بی انتها و روشن ِ زندگی در برابر نگاهم بود . اکنون پدرم پیر شده است و من بر شانه های کتاب می نشینم و زندگی ِ ساکت و آرامم را تماشا می کنم . مرگ را می بینم که از دور ها می آید . بر می خیزم و از پنجره غروب را تماشا می کنم

کریستین بوبن - عشق

( این کتاب یادگار یک عشق است و رویش با دستخط ِ نرمی زیر ِ چند سطر یاد داشت تاریخ ِ 24/ 5/ 84 به چشم می خورد )

مرثیه ای برای معصومیت های از دست رفته

شبهای بارونی ، آن قدیم ها که نه مثل حالا خیابان ها پر از کافه و کافی شاپ بود و نه در جیب هر آدمی یک تلفن ! آن قدیم های دور در شب های بارانی که تلویزیون تنها دو کانال داشت و خبری از ماهواره نبود و کامپیوتر نبود و  اینتر نت نبود و مرکز خرید و مارک لباس و مد و هات چاکلت ! آن روز های دور و خوب اما یک چیز بود که خدایی اش به همه این بار های اضافی زندگی ما می ارزید ؛ صفا بود و صمیمیت و سادگی ...  عاشق بودیم و دم نمی زدیم ... در شبهای بارانی ، به سادگی توی کوچه های منتهی به خانه عشق ،  بی چتر قدم می زدیم و زمزمه وار داریوش می خواندیم ... دوستی حرمت داشت و رفاقت اینطور مثل حالا دستمالی نشده بود ... ساده دل بودم که می پنداشتم آدمهای قدیمی همان آدمهای ساده دل ِ گذشته اند ! که چیزی به همین راحتی ها نمی تواند آنها را عوض کند ... که رفاقت ها هنوز مثل فیلم های سیاه و سفید قدیمی ست ؛ پاک و بی غل و غش ،  که دل ِ دوست دریاست ! ...ساده دل بودم ... 

من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

نشستم تو اتاقم و هی کتاب های شعر ورق می زنم ، هی ترانه زمزمه می کنم ، شهیار قنبری می خوانم و گوش می کنم ، دلم هوای غم انگیز ترین و عاشقانه ترین ترانه های داریوش را می کند ... همچون فیلم ِ زن دوم ، در خلوت داریوش گوش می کنم و و مثل قدیم ها گریه می کنم و دزدکی سیگار می کشم ...بیرون هوای بارانی و سرد و دو نفره ای ست و به قول یاور کاظ  ما همچنان تک نفره ایم و یار جایی دیگر یاری دیگر برگزیده ... دلم برای همه قدیم ها تنگ شده ، برای همه آدمهایی که دیگر نیستند یا اگر هستند آن آدم قدیم نیستند ، دلم برای همه آن خیابان های پر خاطره و بلوار های عاشقانه ، تنگ شده که حالا بجایش ساختمان ها و برج ها مرکز خرید ها جا خوش کرده و با همه زرق برقش هیچ هویتی ندارد و بوی هیچ چیز را بخاطر آدم نمی آورد و جولانگاه آدم هایی ست که من هیچ نمی شناسمشان ... دلم پرپر می زند از پس آن همه صورتک ِ غریبه ، چهره آشنای تو را ببینم که مثل ماه می درخشد و همه چیز جز تو را از دیده ام می پوشاند ، دلم صدای ، خطی خبری از تو می خواهد و پا به پای این دلخواسته صبوری می کنم و آرام آرام می میرم ، نمی خواهم از فرمولهای امروزی استفاده کنم ، نمی خواهم جای عاشقیت ِ تو را به هیچ چیز و هیچ کس ِ دیگری بدهم . می خواهم در لحظه به لحظه زندگی ام تو را نفس بکشم ... در روزی بارانی کنار پنجره می ایستم و درست همچون بهرام ِ فیلم " زن دوم " با  این ترانه داریوش اشک هایم را جاری می کنم :

تو اون شام ِ مهتاب / کنارم نشستی / عجب شاخه گل وار / به پایم شکستی / قلم زد نگاهت ، به نقش آفرینی /  که صورتگری را نبود اینچنینی / پریزاد عشقو مه آسا کشیدی / خدا را به شور ِ تماشا کشیدی / تو دونسته بودی چه خوش باورم من / شکفتی و گفتی ، از عشق پَر پَرَم من / تا گفتم کی هستی  ،  تو گفتی یه بی تاب / تا گفتم دلت کو ، تو گفتی که دریاب / قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی / تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی / همون لحظه ابری ، رُخ ِ ماهو آشفت / به خود گفتم ای وای / مبادا دروغ گفت / گذشت روزگاری ، از اون لحظه ناب / که معراج دل بود ، به درگاه مهتاب / در اون درگه ِ عشق ، چه محتاج نشستم / تو هر شام ِ مهتاب ، به یادت شکستم /  تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز شور ِ عشقو به سر داری یا نه ؟ / هنوزم تو شبهات ، اگر ماهو داری / من اون ماهو دادم به تو یادگاری ... من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

زندگی ِ من

نگاه که می کنم به گذشته ، در می یابم که داستانهای زیادی از بَر شده ام ، بیشتر از سهمم آدمهای مختلف دیده ام و مهم تر از همه اینکه عاشق بوده ام و از این بابت بسیار خوشحالم ، عاشق بودن سعادتی ست که به سراغ هر کسی نمی آید ، خاطره عاشقانه داشتن زندگی آدم را زیبا می کند و آنها که ندارند به نظرم زندگی شان خیلی تو خالی ست ، جایی خوانده بودم : عاشق بودن و رهایی از عشق بهتر از هرگز عاشق نشدن است . و این عین حقیقت است... 

rEgaRdEr

چطوری می خوانیدش؟ نه ! تلفظش می شود : قوگَقده و معنی اش می شود : دیدن . و البته به لَلُنگ ِ فغانسه ! بله که عجیب است ، این آیتم یا چپتر اختصاص دارد به دوستی با نام های بسیار که می توان در میان ِ آنها به همین قوگقده ،  میو میو ، مراد ، ویق ویق و ... اشاره کرد . دوستی که جدا از دوست داشتنش ، همواره به متفاوت بودنش ، متفاوت اندیشیدنش و تلاشش برای خودش بودن احترام می گذارم 

سینما شب

توئین پیکس : آتش با من گام بردار . محصول 1992 به کارگردانی جناب دیوید لینچ

جسد ِ دختری که جمجمه اش خرد شده ، پیچیده در پلاستیک در رودخانه ای پیدا می شود . دختر شناسایی می شود ، اسم او ترزا بنکس است ، بی کس و کار بوده ، کوکائین می زده ، روابط جنسی بسیاری داشته و البته زیبا بوده ... دو کارآگاه مامور پرونده می شوند ، هر دو قدرت پیش بینی و هوش بسیار دارند . یکی از این دو پیش بینی می کند دختر بلوند دیگری به قتل خواهد رسید . دختری بلوند و لوند بنام لورا پالمر در توئین پیکس زندگی می کند ، کوکائین می زند ، شبها در کابوس هایش مردی بنام باب ، عجیب و بد هیبت او را آزار و اذیت می کند ، پسری دوستش دارد و پسری دیگر که کوکائین لورا را تامین می کند با او عیاشی می کند ، پدرش للاند مردی مرموز و ترسناک است . مادرش تنها سیگار می کشد و سکوت می کند ... لورا گاهی در کلوپی شبانه و مخفی هرزگی می کند و بعد در می یابد که باب همان پدرش است و شب ها به سراغش می آید . در کابوس های بیداری ِ للاند می بینیم که او بوده که بعد از روابط ِ جنسی با ترزا او را به شکلی وحشیانه به قتل رسانده .  سرانجام لورا  در شبی که با دو مرد دیگر در کلبه ای به روابط ِ لجام گسیخته جنسی مشغول است توسط پدرش به قتل می رسد ، در پلاستیک پیچیده و در رودخانه رها می شود ...

و اما دیگر فیلم های این چند شب ِ اخیر :

dark passage - the asphalt jangle

این دو فیلم که هر دو محصول دهه چهل هستند را صرفا برای تجدید خاطره برای چندمین بار دیدم . دیدنشان خاطراتی از کودکی ام را برایم تداعی می کرد : همفری بوگارت و جان هیوستن و فیلم نوآر

Taken

 کیم ، دختر 17 ساله یک مامور امنیتی سابق بنام برایان بر خلاف میل پدرش  برای گردش به همراه یک دختر 19 ساله راهی پاریس می شوند ، همسر سابق ِ برایان ، او را بخاطر نگرانی اش از تنهایی دخترها در شهری همچون پاریس پارانویایی خطاب می کند . دخترها در همان بدو ورود به پاریس اسیر ِ باند بسیار مخوفی می شوند که که دخترهای مسافر و تنها را دزدیده ، معتاد کرده و بعد در اختیار خانه های فساد قرار می دهد . برایان با کمترین نشانه هایی که دارد راهی پاریس می شود وکیم را از دل ِ تباهی نجات می دهد . یک فیلم اکشن و بسیار بسیار جذاب که اجازه نفس کشیدن را حتی برای لحظه ای به شما نمی دهد

 the mist

فیلمی بسیار عجیب : بر اثر یک آزمایش عجیب و شکافی در فضا هیولاهای خوفناک و خون آشام به شهری حمله می کنند . بیشتر زمان ِ فیلم در یک فروشگاه بزرگ می گذرد و به رفتار مردمی می پردازد که در آن پناه گرفته یا گرفتارشده اند . حالا این جماعت دیگر آن آدمهای متمدن ِ امروزی نیستند ، دو دسته شده اند و دسته ای به رهبری زنی دیوانه و مذهبی که مدعیست خدا این هیولا ها را فرستاده و باید هر روز یک نفر را قربانی کنند و دسته کوچکتر به رهبری مردی که در صدد راهی برای فرار از این مهلکه است . پایان فیلم بسیار غیر قابل پیش بینی و عجیب است و راستش هر چقدر هم که سعی کردم نتوانستم درکش کنم 

... و تو به دنیا خواهی آمد

بازی اعداد با فصل ها رقصی به راه می اندازد و من به لبخندی اکتفا می کنم . من به زودی در زمانی که گذشته به دنیا خواهم آمد !

لینک
چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور

   دلگیرم از این شهر سرد   

یه مرد باید بتونه با گردن بریده شده پایین تپه دراز بکشه، در حالی که همین طور داره ازش خون می آد تا بمیره، و اگه یه دختر خوشگل یا یه زن پیر با کوزه قشنگ روی سرش بخواد از کنارش بگذره ، باید بتونه خودش رو با یه دستش بلند کنه و ببینه که کوزه به سلامت به بالای تپه رسیده

فرنی اند زویی - جی دی سلینجر 

1

دور تر از دور ، هم نفس با آسمانی آکنده از ابر های فَرّار ، آبی ، سفید ، نسیمی سرد ، نوری از آفتاب ، بی هیچ گرمایی ، دور تر از همه دنیای ِ بیرون ، روی نیمکتی چوبی به رنگ ِ آبی ِ آسمانی نشسته ام و می گذارم طوفان ، کشتی افکارم را ببرد هر کجا دلش خواست ... نه موسیقی و نه سرودی ، سروده ای ... بازی ِ موج ها پیچ و تاب می دهد رویا هایم را و رنگ هایی می سازد درخشان تر یا حتا کدر تر از رنگ هایی که تو روی پالِت ِ نقاشی ات می ریزی ... صدایی دور ، غریبه - آشنا ، در مغزم زمزمه وار می خواند که " ای دیوانه ، ای سودایی ، ای نقاش ، بیا و بدرخش " و من همچون خوابگردی حرفهایی را که در سَرم شنیده ام واگویه می کنم : ... بیا و بدرخش

2

شب روی موج شکن ، در سرمایی کشنده ، نشستم روی سنگ های غول پیکر و دور شدن یک کشتی را تماشا کردم ، یک کشتی در سیاهی ِ شب و دریا ، دور و دور تر شد و از آن سوسوی نوری ماند بر موج های مهیبی که خروشان به صخره ها می کوبیدند ... نه پرنده ای و نه آتشی بود . سرمایی بود کشنده و دریایی بود ترسناک ... همه چیز بوی ِ جدایی می داد، داستان ِ تازه ای نیست ، این روز ها هیچ داستان ِ تازه ای نیست ... امواج ِ لرزان ، واپسین انعکاس های نورِ کشتی را در خود حل کرد و کشتی خاطره ای شد گمشده در دریا ...

3

شنیدن ترانه ای دیوانه ام می کند ، ترانه را شادمهر عقیلی خوانده ، مهمتر از آن توجه ام را نام ترانه سرا جلب میکند ، کار ِ دوست خوبم " مونا برزویی " ست ... کار که نه ، شاهکاریست برای خودش .  پیش تر هم شادمهر با ترانه ای از او درخشیده بود : " توی کوچه های سرد ِ خاطرات ، اشک ِ من پیرهنتو تر کرده ..." ترانه زیبای مونا را با شما قسمت می کنم تا همچون من از خواندن و یا شنیدنش لذت ببرید . عنوان این پست را هم از جملات ِ زیبای این ترانه انتخاب کردم . از بس به این ترانه علاقه مند شده ام که مونا می گوید : حتما تو را یاد کسی می اندازد . پاسخش را اینجا می دهم که آری ، همذات پنداریی در کار است ... 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی 

4

پاییز دارد آرام آرام جایش را به زمستان می دهد و فکر میکنم زمستان ِ سرد و سختی هم در پیش باشد ، زمستان ِ سال پیش که پر بود از خاطرات ِ بد ... سر آغاز درگیری هایی بود که تا به هنوز پایان نگرفته ، با آن برف ِ ویرانگرش که دیگر مثل دوران کودکی باریدنش شادم نمی کند ، شادی ِ تعطیل شدن ِ مدرسه و با بچه ها برف بازی و ساختن آدم و خانه برفی و بعد هم زیر پتو خزیدن و کتاب های تن تن و میلو و یا ژو و زت را دوره کردن ، گاهی هم پتسی و دوستان و یا کتاب های متفرقه دیگر ... زمستان و برف حالا برای من همان حس ِ تلخ و سرد و سیاه ِ فیلم " زمستان است " رفیع پیتز را دارد ، احساس ِ غریبی می کنم ، سرما را دوست ندارم یا بهتر بگویم تحملش برایم آسان نیست . همیشه آرزو می کردم همچون یک خرس ِ قطبی تا پایان زمستان به خواب فرو روم و همراه با شکفتن ِ گلها بیدار شوم و رخوتم را با نفسی عمیق از بوی ِ بهار و بهار نارنج بیرون بریزم . حالا در سر آغاز زمستان ِ این سالی که می گذرد تنها فکر ِ ساختن ِ دنیایی نزدیک به دنیای کودکی ام ؛ خزیدن زیر پتو و کتاب خواندن یا فیلم دیدن ، مزه مزه کردن چای یا شکلاتی داغ می تواند تحمل ِ گذران ِ سرما را برایم به ارمغان بیاورد ...

5

چند روز پیش " آبی ِ بیکران " لوک بسون را برای چندین و چندمین بار می دیدیم ، یکی از آن دیوانه وار ترین فیلم های دنیاست که دوستش دارم ، با خود رازی دارد که برای درک ِ قهرمانش تنها باید خودت یکی مثل ِ او " سودایی " باشی ، می توانم به نحوی آن را با قهرمان ِ دوست داشتنی ِ دیگر فیلم محبوبم " افسانه 1900" قیاس کنم ...

و فیلم دیگری که دیدم " آدمهای ساده " هال هارتلی بود که نشر نی فیلم نامه اش را چاپ کرده و البته یکی از کارگردان های محبوبم هم هست و آدمهای ساده اش را هم بسیار دوست داشتم .

" رابین هود شاهزاده دزدان "  دیگر فیلمی بود که طی این روزها دیدم .  فیلم یکی از ده ها اقتباس از کاراکتر جذاب ِ رابین هود است و خب رابین هود هم محبوب ِ ابدی و ازلی من ... نقشش را هم کوین کاستنر بازی کرده ، فیلم البته محصول 1991 است . فیلم  تغییرات ِ بسیاری با داستان اصلی رابین هود داشت اما با این همه جذاب بود و اگر شما هم مثل من از کوین کاستنر خوشتان می آید که بی شک او را در هیبت رابین هود می پذیرید و از همه جذابیت هایش لذت می برید به خصوص که عاشقانه اش با ماریان هم خوب از کار در آمده ...  

" آرزو های بزرگ " که این هم یک اقتباس از رمان بی نظیر و زیبای چارلز دیکنز است و محصول 1997 به کارگردانی آلفونسو کوارون است ، که برای بار ِ چندم می دیدم و دوستش داشتم ، دنیرو مثل همیشه با آن اغراق های دوست داشتنی اش در سکانس هایی که هست حسابی درخشیده و گویینت پالترو هم نقش ِ رویایی و بخصوص ِ " استلا " را بازی کرده . باید اضافه کنم داستان فیلم با رمان تفاوت های بسیار بسیار زیادی دارد اما با این همه دوست داشتنی ست .   

چند شب پیش هم برای بار دوم " استارداست" رو دیدم و هیچ شکی ندارم که باز هم آن را خواهم دید ! داستانش به غایت دوست داشتنی و زیبا و فانتزی و رویایی ست ،  دنیرو اش هم که خداست ! و فکر کنم همین دلایل کافی باشد ... به این لیست اضافه کنید فیلم های را چون :

 dot the i - happening - casino royal -serendipity - sex & city

6

خواب ِ یه شاعر ِ مرده را دیدن چه معنی می تواند داشته باشد؟ خواب ِ " نصرت رحمانی " رو دیدم ، در باغی عجیب و غریب زندگی می کرد و همچون همیشه موهایش بلند بود و سپید . در جایی معلق میان آسمان باغی داشت عمودی شکل از انگور ِ شاهی که مخصوص ِ شراب است . فکر می کنید برای یک شاعر ِ مرده چه کاری بیش از این می تواند در دوران ِ بازنشستگی ِ پس از مرگ این همه دلنشین باشد؟ با هم راه می رویم و باغ را نشانم می دهد و انگور می چینیم و مزه ترش و شیرینش را می چشیم ...عجیب است اما در کتاب ِ زندگی و شعر نصرت رحمانی نوشته مهدی اخوان لنگرودی او در توصیف قطعه ای از شعر ِ " شراب خانه کجاست ؟ " آنجا که نصرت اینگونه گفته :

(( فریاد های دلهره می آید!

می سوزم از عطش

راه شراب خانه کجاست ؟ ))

اینگونه نگاشته : (( پناه به باغ های انگور و عبور از آتش ، تنها را نجات این پاسداران ایمان است ، که می توانند خود را از شیاطین و شکست دور کنند ... )) ص 338 کتاب

عجیب بود نه؟

7

و انگار حرفهای دیگری هم داشتم ...  

پاییز امسال هم با خاطراتی گذشت تلخ و شیرین و سپاسگذارم از همه دوستانی که در تمامی سختی ها تنهایم نگذاشته اند ، به هر شکل و هر نحوی خوشحالم می کنند و در شادی و غم " دوست " و " یار " هستند . غروب های دلگیر ِ جمعه همیشه رادنی و شاهنگ از راه رسیدند که تنها نباشم   و پنجشنبه ها یا میانه های هفته هامون و دار و دسته نیویورکی اش ... میمنت و مهربانی های همیشگی اش ، آرمان و کارگاهی که دَرَش همیشه بروی دلتنگی هایم باز است . شروین و علی کاظ  که دوستان ِ شعر و می و یاوری اند . مهری که همچون اسمش پُر مهر است و به همراه او و  سیما و سحر کلی کافه گردی ها و خاطره های خوب داشتیم... و همه دوستان ِ بسیار عزیزی که برایم کامنت می گذارند و بودنشان بسیار دلگرم کننده است

لینک
چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٧ - کاوه کاویان پور